دلنوشته های یک مادر در سوگ دو دانش آموز ورزقانی
*آمنه امامی اویلق
مادر صبح با نگاههاي نگران فرزندش را راهي كرد و چندين بار پشت سرش گفت؛ خدا به همراهت پسرم! هوا خيلي سرد است كاش مدرسه را تعطيل اعلام ميكردند. دوباره ادامه داد؛ پسرم جورابهاي كلفت بپوش! حتي اگر كفشهايت تنگ نباشد يك جفت ديگر هم بپوش. هوا خيلي سرد است، راه طولاني هم بايد بروي، پاهايت يخ ميزند. برو پسرم!
برو خدا به همراهت! تو راه مواظب باش، هوا هنوز تاريك است. مواظب حيوانات وحشي هم باش! در اين فصل گرسنه هستند ممكن است به تو حمله كنند. برو عزيزم! برو جگر گوشهي مادر! برو عزيز دل مادر! من همهي اميدم به تو است.
پسرك از مادر جدا شد با همان نگاههاي مبهم و گرفتهي مادر. نگاههايي كه شايد در دل وحشتي بر ميانگيخت. شايد آخرين نگاههاي او به قامت پسرش بود. دوباره برگشت پيشاني بلند فرزندش را بوسيد و گفت؛ برو ديگر پسرم! مدرسهات دير ميشود. نان و پنيرات يادت نرود، گرسنه شدي حتماً بخور.
او رفت. رفتني كه شايد ديگر برگشتي نداشت و شايد هيچ كس نميدانست كه امروز، سرما با چه وحشتي ميخواهد عزيز دل آنها را به كام خود بكشد. هيچ كس در آن صبح نميدانست كه فلك با چه دلتنگي و عجلهاي رخت سپيد بر تن اين نوگل خواهد كشيد.
كولهپشتي كهنهاش يخ زده بود. بدنش خم شده بود. شايد از ترس سرما ميخواسته زمين را در آغوش بگيرد. كسي چه ميداند شايد اين همان بزرگمردي ميشد كه زندگي خيليها را تغيير ميداد و خيليها اميدشان به او بود.
چه آرزوهايي كه مادر براي او نداشت. مادر زجه ميزد و چهرهي برف گرفتهي او را در آغوش ميگرفت و باز به پيشانياش بوسه ميزد و به آن ميانديشيد كه به پاره تنش با اين بدن نحيف چرا برف رحم نكرده است؟!
چرا برف با همهي سپيدي و نرمياش به اين طفلك معصوم رحم نكرده است؟! چرا خندههاي كودكانهاش را خشكانده است؟! چرا ديگر اجازه نداده خندههاي معصوماش به بار بنشيند؟! مادر براي او آرزوي عروسي داشت، آرزوي عصاي دست شدنش. خيلي آرزوها داشت.
ديگر مادر اشكش هم خشكيده بود. ديگر نفساش هم بريده بود، چرا كه نفساش زير خروارها خاك نه، برف آرميده بود. آنزمان كه اشكهاي درد و يخزدگي در چشمهايش خشك شده بود، ظرف از دست مادر در خانه افتاد و شكست و يك آن مادر دلش لرزيد. چي شده؟ چرا پسرم دير كرده؟ چرا اين برف تمامي ندارد؟
و آنزمان طفلك معصوم او با سپيدي بيامان برف دست و پنجه نرم ميكرد و در آن سكوت سرد و وحشتناك با آن بارش سنگين برف، با آن سوز بيرحم، با صداي بلند گريه ميكرد و مادرش را ميخواست. كجايي مادر؟ پسرت دارد يخ ميزند! كجايي پدر؟ كجايي تا ببيني من هيچ پناهي ندارم، جز دستان پينه بسته و زجركشيدهي تو، دستاني كه شبها موهاي سرم را نوازش ميكرد و دستان يخزدهام را ميفشرد؟ كجايي پدر كه شبها مرا در كنار خود ميخواباندي و از گذشتههاي دور و مردانگيها ميگفتي؟ كجايي پدر تا دستان يخزدهام را در ميان دستان گرم و مهربان خودت بگيري و از ميان برف بيرونم بكشي؟
پدر تو كه ميگفتي جز تو اميدي ندارم! پس كجايي تا ببيني اميدت در حال مردن است؟ پدر تو كه تاب حتي گريهي مرا هم نداشتي پس حالا كه دارم ميميرم كجايي؟ چرا صدايم را نميشنوي؟
و ديگر طفلك معصوم داشت ميمرد و آنجا هيچكس جز برف بيرحم شاهد تقلاي او براي برگشتن به زندگي نبود. آسمان هم براي حال او ميگريست و چه گريهي تلخي. اين دنياي تاريك و كوچك و بيرحم جايي براي معصوميت او نداشت و خداوند او را با فرشتگان مهرباناش به سوي آسمان بلند كرد چرا كه جز او ديگر كسي شاهد زجرش نبود. كسي به فرياد پاكي او نرسيد و او رفت... و چه غريبانه و تنها رفت! چه معصومانه و پاك رفت بيآنكه كسي خبر دار شود. در يك روز برفي، در سكوتي محض، در دل يك طبيعت سپيد.
آقاي نماينده! اگر بر عهدی که با مردم بستهاید وفادارید،
پا پيش گذاشته و کاری کنید!
هرچند مرگ امری طبیعی است و دیر یا زود بالاخره همهی انسانها را به کام خود فرو خواهد برد اما این امر در رابطه با مرگ دو تن از دانشآموزان روستای چراغلوی ورزقان که در مسیر برگشت به خانه بر اثر سقوط بهمن جان خود را از دست دادند کمی فرق میکند. آنها روزانه مسیری طولانی را طی میکردند تا شاید با تحصیل علم و دانش، در آینده خدمتی برای زادگاه و وطنشان کرده باشند، غافل از اینکه مسئولان و مدیران شهرستان در کمال آرامش و طمانینه بر صندلیهای نرم و راحت خود لم داده و در جلسات به اصطلاح شورای اداری برای آسایش و راحتی شهروندانی چون آنها برنامهریزی میکردند. اما زمانی که خبر سقوط بهمن و مرگ دو دانشآموز را شنیدند ککشان نیز نگزید چرا که اگر غیر این بود لااقل برای نجات جان دو انسان هم که شده بود ترک جلسه کرده و دنبال راه و چاره میگشتند.
این نوشته، دل نوشتههای حقیری است که اینک چارهای جز نوشتن ندارد و نوشتن تنها سلاحاش است هرچند که بي تاثير باشد. اغلب مواردی را که میخواهم بگویم بارها و بارها از طریق همین تریبون بر زبان راندهایم اما افسوس که تاکنون گوشی شنوا برای شنیدن ضجهها و فریادهایمان نیافتهایم. در چند سال گذشته گاه با زبان خوش و گاه با زبان تند انتقاد، مدام از کمکاری و ناکارآمدی برخی از مدیران شهرستان سخن گفتهایم. بارها از نامناسب بودن راههای روستایی، کمبود امکانات بهداشتی و درمانی، پروازی بودن مدیران و از همه مهمتر بیکفایتی برخی از آنها گفته و نوشتهایم اما هیچکدام نتیجهای در بر نداشتهاند.
درست است که ما روزنامهنگاران و نویسندگان در همهی زمینهها تخصص و مهارت نداریم اما از بس در پای درد دلها و آلام مردم از همهجا بریدهی شهرستان نشستهایم، از بس از کمبودها و نواقصات این منطقهی فراموش شده نوشتهایم اینک از اغلب مدیران و مسئولین شیکپوش شهرستان بر مشکلات منطقه واقفتریم. این حرف ادعا نیست چرا که بارها، پیش از آنکه حادثهای روی دهد موردی را گوشزد نموده و بر مسئولین مربوطه هشدار دادهایم اما دریغ از مشاهده کوچکترین تحرک و عکسالعملي از سوي آنها.
ما از بس از نبودها و بیتوجهیها نوشته و به جای جبران و رفع آنها، تهدید و تحقیر شدهایم دیگر پوستمان کلفت شده است، آنقدر کلفت که سرما و گرمای طبیعت را نیز احساس نمیکنیم. طوری که یکی از دوستان به شوخی میگفت اگر اینگونه پیشرفت کنیم در چند سال آینده بـرای خـود کس و کاری میشـویم. اما میخواهم برای چند صدمین بار هم که شده رک و پوست کنده حرف بزنم، آنقدر رُفته و شُسته که نیازی به تاویل و تفسیر نداشته باشد. بنابراین از نمایندهی ارشد دولت در شهرستان شروع میکنم:
آقای فرماندار! مردم این دیار در طول تاریخ هر آنچه در توان داشتهاند در طبق اخلاص گذاشته و تقدیم دین و میهنشان کردهاند. دهها عالم دینی و دانشمند به عالم اسلام و تشیع تحویل دادهاند. دهها تن از فرزندان این منطقه در کسوت سردار و رزمنده جانشان را تقدیم نظام جمهوری اسلامی نموهاند و هزاران تن از مردم این منطقه در دوران جنگ از نان شب بچههایشان کنار نهاده و به پشت جبهه فرستادهاند تا کمکی برای پیروزی رزمندگان اسـلام کرده باشند. امـا اینک همین مـردم آنچنان در تنگنا قرار گرفتهاند که حاضرند در بیغولههای شهرهای بزرگ موطن نموده و به انجام مشاغل کاذب کمر همت ببندند تا شايد بتوانند شکم عائلهشان را سیر کنند.
جناب آقای امیر حقیان! این مردم از مدیران و مسئولین خود توقع زیادی ندارند. آنها به تامین کمترین نیازهایشان قانعاند. آنها انتظار دارند مدیران و مسئولین شهرستان در وظایف خویش کوتاهی نکنند. آنها انتظار دارند از کمترین امکانات رفاهی و درمانی بهرهمند باشند. آنها خواستار اصلاح راههای ارتباطی شهرستان هستند. آنها میخواهند فرزندانشان در امنیت کامل راهی مدرسه شوند و بیهیچ خطر و آسیبی به آغوش خانواده برگردند. آنها خواهان آناند که دیگر کسی در درمانگاه شهرشان به دلیل نبود پزشک و تجهیزات جان خود را از دست ندهد. آنها انتظار دارند مدیران، خود را تافتهی جدا بافته از مردم ندانند.
آقای فرماندار! از مدیرانتان بخواهید گوشه چشمی هم به ولینعمتانشان داشته باشند که همهی پست و مقام و زندگیشان را مدیون موجود همین مردماند.
جناب امير حقيان! بیایید برای یک بار هم که شده کلاهمان را قاضی قرار دهیم و منصفانه بر عملکرد خود و مدیرانمان نمره دهیم. بیایید برای شادی روح شهدا و حضرت امام (ره) هم که شده مدافع آرمان آن بزرگواران باشیم. مدافع حـق و حقوق محـرومان و مستضعفان. مـدافع کوخ نشینان و پابرهنگان.آیا این توقع بیجایی است؟
و اما سخنی چند با نمایندهی محترم مردم ورزقان و خاروانا در مجلس شورای اسلامی.
جناب آقای مهندس علیزاده! هنوز یک ماه بیشتر از مصاحبهتان با ماهنامهی ما نمیگذرد، اگر یادتان باشد در پاسخ به سوال بنده که چرا با مدیران ضعیف و ناکارآمد شهرستان مماشات کرده و با آنها برخورد جدی نمیکنید گفتید که «ما وظیفهی عزل و نصب نداریم.» و وقتی اصرار و پافشاری بنده را دیدید ادامه دادید «... در مواردی هم که مشکلات و کمبودها بسیار شدید بوده و به قول شما دیگر جایی برای مماشات نمانده باشد قطعاً بدانید از طریق مدیران ارشد استان و کشور پیگیری نموده و مشکلات را برطرف میسازم.»
آری برادر! اینک آن زمان فرا رسیده است. دیگر زمانی برای تعلل باقی نمانده است. اگر بر عهدی که با مردم بستهاید وفادارید پا پیش گذاشته و کاری کنید. مگر تا کی باید مردم محروم و زجر کشیدهی شهرستان، تاوان ندانمکاریها و کوتاهی مدیران ضعیف و ناکارآمد منطقه را بپردازند. آیا باز بر همان عقیدهی سابق باقی هستید؟ آیا همچنان بر این باورید که شما صرفاً وظیفهی نظارت و قانونگذاری دارید و بس؟
آقای مهندس! مردم شهرستان از شما بیش از این انتظار دارند. آنـها شما را از جنس خود میدانند. آنها انتظار دارند شما بهتر درکشان کنید. آنها از شما میپرسند آیا باز باید شاهد وقوع حوادث دلخراش و ناگوار مشابه باشند؟ آیا سکوت در برابر این همه ظلم پسنديده است؟
جناب آقای علیزاه! مردم این شهرستان بسیار بزرگوارتر از آنی هستند که من و تو فکرش را میکنيم. پس بیاییم ما نیز رفتار و کرداری در خور شإن و مقام اینان داشته باشیم.
در پایان از مدیران محترم و وظیفهشناس استان و شهرستان بویژه نمایندهی محترم شهرستان در مجلس شورای اسلامی، فرماندار و ریاست محترم دادگستری شهرستان و نیز جناب آقای دادستان انتظار میرود با تشکیل کمیتهی حقیقتیاب نسبت به شناسایی عاملان این حادثه و مجازات آنها اقدام نمایند تا درس عبرتی باشد برای کسانی که در انجام وظایف قانونی خود قصور و کوتاهی میکنند.
کدام خطرناکتر است؛
آنفلوانزای خوکی یا آنفلوانزای سوء مدیریت؟
در یکی از ویژهنامههای شهرستانی هفتهنامهی «آذر پیام» مطلب جالبی تحت عنوان «کدام خطرناکتر است؛ آنفلوانزای خوکی یا آنفلوانزای سوء مدیریت؟» چاپ شده بود که بیشتر به حال و هوای شهرستان ورزقان میخورد. لذا به منظور استفادهی شهروندان محترم ورزقانی، مطلب مذکور را با اندک تغییر به حضور تقدیم میداریم:
در شرایط فعلی که پدیدهی شوم و مهلک آنفلوانزای خوکی تمام مسائل و رویدادهای جهان را تحتالشعاع خود قرار داده و هزینهها و تلفات جبرانناپذیری بر جوامع تحمیل نموده است، متاسفانه شاهد شیوع مرض مشابهی با نام «آنفلوانزای سوءمدیریت» در برخی از حوزههای مدیریتی نیز هستیم. البته این امر چندان نیز تازگی نداشته و تا حدودی مسبوق به سابقه میباشد.
در این مجال در نظر داریم جهت آشنایی، به بیان برخی تفاوتها و شباهتهای بنیادین این مرض مهلک با آنفلوانزای خوکی بپردازیم تا شاید قدمی هرچند کوچک در جهت تسهیل نگارش انشاء دانشآموزان دبستانی برداشته باشیم.
ـ هر دوی این بیماریها، ویروسی بوده و ریشه در غرب دارند. سرعت انتشار و سرایت «آنفلوانزای خوکی» تنها چند ساعت بوده و علائم آن سریع مشخص و نمایان میشود بطوریکه پس از مشاهدهی اولین فرد مبتلا به این ویروس در مکزیک، در عرض کمتر از 6ماه در اقصی نقاط جهان نیز رویت شده است. ولی «آنفلوانزای سوءمدیریت» یک آفت بوده و بروز علائم آن سالها به طول میانجامد، به عبارت دیگر با گذشت زمان نمایان میشود.
ـ «آنفلوانزای خوکی» فراگیر بوده و میتواند تمامی آحاد جامعه را آلوده سازد، ولی «آنفلوانزای سوءمدیریت» فقط در سطوح مدیریتی برخی مدیران قابل سرایت است. البته برخی از مسئولین در مقابل «آنفلوانزای خوکی» واکسینه شدهاند و فقط مبتلا به «آنفلوانزای سوءمدیریت» میشوند که آن هم نه واکسن دارد و نه چاره و درمان! البته دارد ولی...!
ـ شیوع هر دو بیماری برای یک عدهی خاص درآمدهای کلان به دنبال دارد اما دود حاصل از هر دو فقط به چشم مردم میرود و در کل هزینه و تاوان هر دو را مردم میپردازد. به طور واضح برای برخی از پزشکان، تزریقاتچیها و داروخانهداران که ماههاست کسادی بازار را در بحبوحهی بحران اقتصادی تجربه نمودهاند تشریففرمایی این میهمان ناخوانده ـ آنفلوانزای خوکی ـ صفهای طویل و مشتریان پر چربی به دنبال داشته است.
ـ علائم «آنفلوانزای خوکی» سرفه، عطسه، تهوع، سرگیجه و... میباشد ولی علائم «آنفلوانزای سوءمدیریت» عقبماندگی و شاید عقب نگهداشته شدگی و توسعه نیافتگی، انباشت مشکلات مردمی، عدم تحقق خواستههای به حق و قانونی مردم، بدقولی، وعده و وعیدهای سرخرمن و توخالی و.... به توان هزار است.
ـ با توجه با حساسیت «آنفلوانزای خوکی»، جلسات متعدد و طولانیمدتی برای مبارزه و پیشگیری از سرایت آن تشکیل میشود، ولی همهی مسئولین شهرستانی، استانی و کشوری در برابر بیماری مهلک «آنفلوانزای خوکی» که از سالها پیش قابل مشاهده است بیتفاوت هستند و به جای درمان کامل و زدودن این آفت از طریق انتصاب افراد شایسته و توانمند در برخی پستهای مدیریتی، همگی سعی دارند از مسکّن جابجایی مدیران ضعیف بهره برده و صورت مسئله را به کلی پاک نمایند که این امر نیز هیچ دردی از دردهای بیشمار جامعه را برطرف نمیسازد.
ـ «آنفلوانزای خوکی» ترس آنچنانی ندارد و با اندک مراقبت بهداشتی میتوان آن را کنترل و ریشهکن کرد ولی «آنفلوانزای سوءمدیریت» فوقالعاده خطرناک و مضر است و درمان آن نیاز به آسیبشناسی دقیق داشته و عزم جدی مسئولان امر را میطلبد.
به راستی شما قضاوت کنید؛ کدام خطرناکتر است: آنفلوانزای خوکی یا آنفلوانزای سوء مدیریت؟
اصول معطل قانون اساسی
قانون اساسی هر کشوری منشور وفاق و اتحاد شهروندان آن است، منشوری که به خاطر حفظ دوام و بقای کشور همه بایستی بدان پایبند و متعهد باشند هرچند که موافق با افکار و اندیشههایشان نباشد. سنگینی این تعهد زمانی که پای مصالح و منافع ملی به میان میآید بیش از پیش احساس میشود. بنابراین همهی شهروندان یک جامعه اعم از مقامات دولتی و تودههای مردم در التزام به اصول قانون اساسی کشورشان مساوی هستند و در صورت قانونشکنی و عدول هیچ توجیه و بهانهای قابل قبول نیست.
قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بعنوان يكي از مهمترين ميثاقهاي ملي براي وحدت و انسجام كشور، منبعث از اصول و قوانین شریعت مبین اسلام است و به جرأت میتوان گفت یکی از کاملترین و همهگیرترین قوانین مدون بشری است. با توجه به پیوندی که ما بین قانون اساسی کشور و مبانی دینی مردم وجود دارد لذا وفاداری و التزام به آن از بدیهیترین انتظارات ملت ایران محسوب میشود. به عبارت دیگر سرپیچی از اصول و مواد آن به نوعی سرپیچی از اصول دینی مردم تلقی میشود.
هرچند امروزه در نزد همهی ملل، سرپیچی از قانون اساسی به امری مذموم و ناپسندیده مبدل شده است و مجریان قانون نیز مجازات و تنبیهاتی برای خاطیان آن در نظر گرفتهاند اما متاسفانه بُعد دیگری از بیتوجهی به قانون اساسی در کشور ما به چشم میخورد که خاطیانش، خود، مجریان قانون اساسی محسوب میشوند. تعلل در اجرای برخی اصول قانون اساسی که «اصول معطل ماندهی قانون اساسی» نام گرفتهاند یکی از مشکلات مبتلابه کشور ماست، با این حال اغلب مردم آگاهی چندانی از چند و چون این اصول ندارند. در این نوشته که به مناسبت دوازدهم آذرماه ـ سالروز تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ـ تهیه شده، به برخی از این اصول پرداخت شده است:
1. براساس بند سوم اصل سوم قانون اساسی، دولت موظف است همه امکانات خود را به کار گیرد تا آموزش و پروش و تربیت بدنی رایگان برای همه در تمام سطوح و تسهیل و تعمیم آموزش عالی را فراهم آورد.
با اینکه آموزش و پرورش رایگان از همان ابتدای انقلاب برای عموم مردم فراهم است اما تاکنون دولتها هیچ تدبیری برای ایجاد ساز و کارهای لازم جهت فراهم آوردن تربیت بدنی رایگان نیندیشیدهاند. و تازه در سالهای اخیر دولت در صدد واگذاری سالنهای ورزشی به بخش خصوصی بر آمده که این مساله تناقض آشکار با اصل سوم قانون اساسی دارد.
2. براساس بند شانزدهم اصل سوم، دولت بایستی سیاست خارجی کشور را براساس معیارهای اسلام، تعهد برادرانه نسبت به همهی مسلمانان و حمایت بیدریغ از مستضعفان جهان تنظیم کند. براساس اصل یکصدو پنجاه و چهارم نیز، جمهوری اسلامی ایران در عین خودداری کامل از هرگونه دخالت در امور داخلی ملتهای دیگر از مبارزهی حق طلبانهی مستضعفین در برابر مستکبرین در هر نقطه از جهان حمایت میکند.
ماهیت نهضت بزرگ امام خمینی استبداد و استکبار ستیزی و تلاش در راستای سپردن سرنوشت مردم به دست خودشان است و حمایت از مستضعفان در هر گوشهای از جهان که باشند از اصول تغییر ناپذیر این نهضت است. حمایت از مردم مظلوم فلسطین و گروههای اسلامی و مبارز در جهان نیز در همین راستا انجام میگیرد. با این حال بعضاً مشاهده میشود مسائل سیاسی مانع از اجرای کامل این اصل میشود. اتفاقی که در قضیهی مبارزات مسلمانان چچن و سرکوب شدید آنان از سوی دولت کمونیستی روسیه روی داد و متاسفانه صداو سیمای جمهوری اسلامی حتی از انعکاس اخبار آن نیز اجتناب نمود.
3. اصل دهم قانون اساسي میگوید: «از آنجا كه خانواده واحد بنيادي جامعه اسلامي است، همه قوانين، مقررات و برنامهريزيهاي مربوط بايد براي آسان كردن تشكيل خانواده، پاسداري از قداست آن و استواري روابط خانوادگي بر پايه حقوق و اخلاق اسلامي باشد.» با این حال به دلیل عدم تصويب شوراي عالي خانواده در مجلس شوراي اسلامي، تاکنون متولي اصلي بحث شوراي عالي خانواده و كارگروه ملي خانواده در كشور مشخص نشده است.
4. در اصل پانزدهم قانون اساسی، استفاده از زبانهای محلی و قومی و رسانههای گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس در کنار زبان فارسی (زبان رسمی کشور) آزاد اعلام شده است، که متاسفانه تاکنون اقدام موثری در این راستا صورت نگرفته است و با توجه به سیطرهی عظیم رسانهها بر زوایای متعدد زندگی مردم، زبانهای محلی و قومی همچنان در حال نابودی و از دست دادن غنای خود هستند.
5. براساس بند4 اصل بیست و یکم، دولت موظف است نسبت به ایجاد بیمه خاص بیوگان و زنان سالخورده و بیسرپرست اقدام کند. و اصل بیست و نهم برخورداری از تامین اجتماعی از نظر بازنشستگی، بیکاری، پیری، از کار افتادگی،... را حقی همگانی میداند. اصولی که یا اصلاً به اجرا در نیامدهاند مانند بیمهی خاص بیوگان و زنان سالخورده و بیسرپرست. و یا نه تنها نظارت چندانی به اجرای صحیح آن از سوی مجریان قانون انجام نگرفته بلکه با تصویب برخی قوانین خود زمینه را برای تخطی از آن فراهم فراهم نمودهاند. مانند طرح خروج کارگاههای کوچک از شمول قانون کار و یا باز گذاشتن دست کارفرمایان در انعقاد قراردادهای موقت و کمتر از 90 روزه.
6. براساس اصل بیست و هفتم، تشکیل اجتماعات و راهپیماییها بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است. اما در کشور ما تاکنون هیج مجوزی به تجمعات و راهپیماییهای مخالفان دولت داده نشده است و اگر تجمع و راهپیماییای در مخالفت با خط و مشی دولتها صورت گرفته خارج از مجاری قانونی و بدون مجوز بوده است. بدون شک صدور مجوز راهپیمایی و تجمع به مخالفان از سوء استفادهی مخالفان نظام جلوگیری کرده و با توجه به اتخاذ تدابیر امنیتی لازم از سوی نیروهای نظامی و انتظامی از وارد نمودن خسارات به اموال عمومی از سوی افراد خاطی ممانعت خواهد کرد.
7. هرچند اصل یکصدم قانون اساسی که در آن به تشکیل شوراهای ده، بخش، شهر، شهرستان و استان تاکید شده است برای اولین بار در دورهی نخست ریاست جمهوری سیدمحمد خاتمی به اجرا در آمد اما به دلایل متعدد این شوراها تاکنون نتوانستهاند به وظایف ذاتی خویش جامهی عمل بپوشانند. اصل یکصدو دوم استانداران، فرمانداران، بخشداران و سایر مقامات کشوری تعیین شده از سوی دولت را ملزم به رعایت تصمیمات شوراها در حدود اختیارات شوراها میداند. الزامی که از سوی مقامات دولتی به کلی به بوتهی فراموشی سپرده شده است.
8. براساس اصل یکصدو چهل و یکم رییس جمهور، معاونان رییس جمهور، وزیران و کارمندان دولت نمیتوانند بیش از یک شغل دولتی داشته باشند. اما مدیران زیادی در کشور وجود دارند که علیرغم تاکیدات مسئولین مربوطه هنوز هم چند شغله هستند.
«ایکی قاپیلار» یا «دو دری»!!؟؟؟
تغییر اسامی شهرها، روستاها، اماکن و محلات در آذربایجان سابقهای یکصد ساله دارد. این جریان که از آغاز قرن حاضر و با روی کار آمدن رژیم شوونیستی پهلوی به بهانهی ایجاد وحدت ملی به راه افتاده بود با پیروزی انقلاب اسلامی متوقف گردید. هرچند در سی سال گذشته هر از چندگاهی شاهد برخی اقدامات مشابه بودهایم اما به جرأت میتوان گفت این تفکر نژادپرستانه، دیگر تمام پایگاههای دولتی خود را از دست داده است. با همهی این اوصاف هنوز در لایههای مختلف جامعه، افراد و چهرههایی هستند که خواسته و ناخواسته از به کار بردن اسامی اماکن و مناطق ترکی ابا دارند، لذا ترجیح میدهند به جای اسامی و واژههای ترکی از معادل فارسی آن استفاده کنند.
روزنامهی اطلاعات در شمارهی امروز (یکشنبه17 آبان) خود با چاپ سخنان رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری آذربایجانشرقی در خصوص بازسازی سرای «ایکی قاپیلار» بازار تبریز آورده است: مرمت و بازسازی سرای «دو دری» (ایکی قاپیلار) بازار تبریز بزودی آغاز میشود.
هرچند معادل کلمهی «ایکی قاپیلار» در فارسی همان « دو دری» و یا «دو درها» است اما بایستی توجه نمود تغییر اسامی اَعلام به هیچ عذر و بهانهای جایز نیست چرا که اسامی اماکن، بناها، مناطق جغرافیایی و اشخاص بیانگر فرهنگ، تاریخ، زبان و در یک کلام هویت یک ملت است و تغییرشان خیانت به آن ملت تلقی میشود.
در هر حال امیدواریم دستاندرکاران این روزنامه بویژه خبرنگارانش پاسخ قانع کنندهای به افکار عمومی جامعه و خوانندگان ترکزبان خود داشته باشند.
قارا توپراغا جیجیکلهنیرم
نقدی بر یک شعر میرزا محمد بخشی
جعفر پوررضوی: گاهاً به این خاک سیاه حسودیم میشود. آخر این خاک با تمام سردی و سیاهیاش که مثل ما آدمها نیست، وقتی چیزی را به دست میآورد دیگر سخت بتوان از آن جدایش کرد، و هر چه یافتهاش باارزشتر، جدا کردنش سختتر و محالتر. اگر لحظهای به صدای کلنگهای سونگون گوش فرادهی و ببینی چگونه آهن و سنگ در هم میآویزند، شاید با من همعقیده شوی. میبینی که سخت است جدا کردن مس از سنگ و خاک و طلا از آن هم سختتر. چه طلاهایی که این خاک با خود دارد. فقط این نیست. حسودیام میشود، آخر این خاک شهریار دارد، شمس و مولانا دارد، ستارخان و باقرخان دارد، پرفسور ذهتابی و نباتی و فضولی را دارد و این اواخر هم که استاد محمد بخشی را به گنجینهی باارزشاش افزود.
پاسخی به اظهارات اخیر نماينده آذربايجانشرقي در شوراي عالي استانها
اخيراً آقاي شهبازيان نماينده محترم آذربايجانشرقي در شوراي عالي استانها، طي سخناني با اشاره به وجود برخي تناقضات در بحث تقسيمات كشوري گفتهاند:«در شهري به نام شهرستان ورزقان با 30هزار نفر، يك نماينده دارد ولي شهرستان اهر و هريس كه بيش از 300 هزار نفر جمعيت دارد داراي يك نماينده است كه اميدواريم با عنايت ويژهی مسئولان كشوري و تجديدنظر در تقسيمات جديد، حوزهی انتخابيهی اهر و هريس داراي نمايندهاي مستقل شوند.» (خبرگزاری فارس ـ 16/07/88)
در اينكه تفكيك حوزههاي انتخابيهي شهرستانهاي اهر و هريس با عنايت به جمعيت و وسعت اين منطقه امري لازم و ضروريست هيچ شك و شبههاي وجود ندارد و انتظار ميرود مسئولين محترم مربوطه، تحقق اين خواسته و انتظار مهم مردم منطقه را در اولويت برنامههاي خويش قرار دهند. اما آنچه كه در اين ميان تعجب و حيرت ما و شهروندان فهيم شهرستان ورزقان را برانگيخته اين است كه اولاً نماينده محترم استان در شوراي عالي استانها با استناد به كدام منبع، آمار شهرستان 50 هزار نفري شهرستان ورزقان را به نصف تقليل ميدهند و ثانياً حتي اگر جمعيت شهرستان ورزقان را همانطوري كه آقاي شهبازيان فرمودهاند 30 هزار نفر فرض كنيم باز سوال اينجاست؛ براي طرح موضوع تفكيك حوزهي انتخابيه دو شهرستان مستقل از همديگر كه بيشك حق مسلم و بديهي شهروندان اهر و هريس است چرا بايستي پاي يك شهرستان ديگر را به ميان آورد؟ آيا برخورداري شهرستان ورزقان از كرسي نمايندگي مستقل در مجلس شوراي اسلامي منافي با موضوع تفكيك حوزهي انتخابيهي ديگر شهرستانهاي استان است؟ و يا اينكه تنها مشكل موجود و باقيمانده در تفكيك حوزه انتخابيه اين دو شهرستان، ورزقان است و بس!؟
برادر بزرگوار! در اينكه تقسيمات جغرافيايي استانها و شهرستانهاي كشور داراي نقصان است ما نيز با شما هم عقيدهايم ولي انتظار داريم به جاي ايجاد تنش و التهاب ما بين شهروندان سه شهرستان همجوار، از حق طبيعي مردم شهرستانهاي اهر و هريس با استناد به جمعيت، وسعت و محروميت اين دو شهرستان دفاع كنيد و اتحاد و همگرايي شهروندان اين منطقه را بر منافع شخصي و آني خود و يك عدهي ديگر ترجيح دهيد.
نقي نصيري/رييس شوراي اسلامي شهر ورزقان
«اووچو ماحمید» و «سیرلی دولچا» تورکجه دیلینده یازیلمیش بیر اوشاق کیتابینین آدیدیر. بو کؤچورمه کیتاب، بئش مین تیراژدا تبریزین «فخرآذر» انتشاراتی طرفیندن یایینلانیب. بو 16 صحیفهلیک کیتابدا ایکی اوشاق ناغیلی توپلانیب.
کیتابی تهیه ائتمک اوچون بو عونوانلارا باش وورا بیلرسیز:
۱.تبریز: اختر، ارک و سعادت انتشاراتی
۲.تهران: اندیشه نو انتشاراتی
۳.کرج: پینار انتشاراتی
۴.ورزقان: عمومو کیتابخانا
احمد حسننژاد ـ 9276 911 0914
پسیانِ ما
کوچک که بودم* یک همکلاسی داشتم به اسم «محمد پسیان». پدرش نصرت خان نام داشت. میگفتند خانزاده هستند و اصالتشان به اربابهای سهرون** میرسد. اما ما چون نشانی از شوکت و جلال خان و اربابزادگی در نصرت خان و خانوادهاش نمییافتیم، باورش نمیکردیم. رابطهی من و محمد خوب بود. پشت یک میز و صندلی مینشستیم. هیکلاش درشت بود. هر زمان فوتبال بازی میکردیم بچهها از رو در رو شدن با وی در هراس بودند. با همهی این اوصاف، «محمد پسیان» بسیار آرام بود. آزارش به کسی نمیرسید. بزرگتر که شدیم در کتابهای تاریخ با یک پسیان دیگر آشنا شدیم؛ «کلنل محمدتقی خان پسیان». هر وقت در بین بچهها از کلنل پسیان سخنی به میان میآمد، «محمد پسیان» سینه جلو داده و با افتخار تمام میگفت که کلنل از عموزادگان ایشان است. ولی گوش ما به حرفهای محمد بدهکار نبود. از این گوش میگرفتیم و مزاح کنان از آن یکی بیرون میدادیم. روزها گذشت تا اینکه یکی از خاندان پسیانها در تبریز درگذشت. در اعلامیهی مرحوم، از کلنل محمدتقی خان پسیان بعنوان عموزادهی ایشان یاد شده بود. پدر محمد پسیان «ما» نیز عزادار شد. در مراسم ترحیم حضور یافت و جامهی سیاه بر تن کرد. این بار دیگر در اینکه محمد ما خانزاده هستند شکی نداشتم. گویی این سرنوشت پسیانهاست که گمنام زندگی کنند و گمنام بمیرند.
غرض از این همه سفسطه بافیها رسیدن به این نقطه است که در بین مبارزان معاصر ایران بویژه آذربایجان، شاید گمنامتر از کلنل محمدتقی خان پسیان و سیدحسن شریفزاده کسی را نتوان یافت. همانهایی که یکی از بزرگترین تئوریسینهای فکری، سیاسی مشروطیت به حساب میآید و آن دیگری در برههای از تاریخ که استخوانهای مشروطه و آزادیخواهی زیر چکمههای استبداد رضاشاهی خرد میشد قد برافراشت و جان در طبق اخلاص نهاد تا بار دیگر ندای آزادی را بر بلندای ایران زمین به اهتزاز در آورد.
روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد!
**سهرون یکی از روستاهای دهستان ارزیل بخش خاروانا از توابع شهرستان ورزقان است. در سالهای اخیر بخش اعظمی از سکنهی این روستا همچون دیگر دهات شهرستان ورزقان به شهرهای تبریز و مرند مهاجرت کرده اند.
انتشار کتاب «ورزقان و خاروانا در پس کوچههای تاریخ آذربایجان»
کتاب «ورزقان و خاروانا در پس کوچههای تاریخ آذربایجان» اثر فردین الهیاری در پیشخوان کتابفروشیهای استان قرار گرفت.
نویسنده در این کتاب 180 صفحهای که 16 صفحهی آن را تصاویر مربوط به آثار تاریخی و مناظر گردشگری شهرستان ورزقان تشکیل میدهد به تاریخ، فرهنگ و زبان ساکنان این بخش از آذربایجان عزیز پرداخته است.
کتاب «ورزقان و خاروانا در پس کوچههای تاریخ آذربایجان» هرچند اولین کتاب منتشر شده در رابطه با تاریخ و گذشتهی ورزقان نیست اما به جرأت می توان گفت بهترین و کاملترین آنهاست.
ضمن عرض تبریک خدمت مردم فرهنگ دوست قرهداغ بویژه محضر دوست بسیار بزرگوارم آقای فردین الهیاری به مناسبت انتشار کتاب ارزشمند «ورزقان و خاروانا در پس کوچههای تاریخ آذربایجان»، کلیه علاقمندان به تاریخ و گذشته آذربایجان بویژه دانشجویان، فرهنگیان، اصحاب قلم و نویسندگان منطقه را به مطالعهی این کتاب گرانسنگ توصیه میکنم.