«ایکی قاپیلار» یا «دو دری»!!؟؟؟
تغییر اسامی شهرها، روستاها، اماکن و محلات در آذربایجان سابقهای یکصد ساله دارد. این جریان که از آغاز قرن حاضر و با روی کار آمدن رژیم شوونیستی پهلوی به بهانهی ایجاد وحدت ملی به راه افتاده بود با پیروزی انقلاب اسلامی متوقف گردید. هرچند در سی سال گذشته هر از چندگاهی شاهد برخی اقدامات مشابه بودهایم اما به جرأت میتوان گفت این تفکر نژادپرستانه، دیگر تمام پایگاههای دولتی خود را از دست داده است. با همهی این اوصاف هنوز در لایههای مختلف جامعه، افراد و چهرههایی هستند که خواسته و ناخواسته از به کار بردن اسامی اماکن و مناطق ترکی ابا دارند، لذا ترجیح میدهند به جای اسامی و واژههای ترکی از معادل فارسی آن استفاده کنند.
روزنامهی اطلاعات در شمارهی امروز (یکشنبه17 آبان) خود با چاپ سخنان رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری آذربایجانشرقی در خصوص بازسازی سرای «ایکی قاپیلار» بازار تبریز آورده است: مرمت و بازسازی سرای «دو دری» (ایکی قاپیلار) بازار تبریز بزودی آغاز میشود.
هرچند معادل کلمهی «ایکی قاپیلار» در فارسی همان « دو دری» و یا «دو درها» است اما بایستی توجه نمود تغییر اسامی اَعلام به هیچ عذر و بهانهای جایز نیست چرا که اسامی اماکن، بناها، مناطق جغرافیایی و اشخاص بیانگر فرهنگ، تاریخ، زبان و در یک کلام هویت یک ملت است و تغییرشان خیانت به آن ملت تلقی میشود.
در هر حال امیدواریم دستاندرکاران این روزنامه بویژه خبرنگارانش پاسخ قانع کنندهای به افکار عمومی جامعه و خوانندگان ترکزبان خود داشته باشند.
قارا توپراغا جیجیکلهنیرم
نقدی بر یک شعر میرزا محمد بخشی
جعفر پوررضوی: گاهاً به این خاک سیاه حسودیم میشود. آخر این خاک با تمام سردی و سیاهیاش که مثل ما آدمها نیست، وقتی چیزی را به دست میآورد دیگر سخت بتوان از آن جدایش کرد، و هر چه یافتهاش باارزشتر، جدا کردنش سختتر و محالتر. اگر لحظهای به صدای کلنگهای سونگون گوش فرادهی و ببینی چگونه آهن و سنگ در هم میآویزند، شاید با من همعقیده شوی. میبینی که سخت است جدا کردن مس از سنگ و خاک و طلا از آن هم سختتر. چه طلاهایی که این خاک با خود دارد. فقط این نیست. حسودیام میشود، آخر این خاک شهریار دارد، شمس و مولانا دارد، ستارخان و باقرخان دارد، پرفسور ذهتابی و نباتی و فضولی را دارد و این اواخر هم که استاد محمد بخشی را به گنجینهی باارزشاش افزود.
پاسخی به اظهارات اخیر نماينده آذربايجانشرقي در شوراي عالي استانها
اخيراً آقاي شهبازيان نماينده محترم آذربايجانشرقي در شوراي عالي استانها، طي سخناني با اشاره به وجود برخي تناقضات در بحث تقسيمات كشوري گفتهاند:«در شهري به نام شهرستان ورزقان با 30هزار نفر، يك نماينده دارد ولي شهرستان اهر و هريس كه بيش از 300 هزار نفر جمعيت دارد داراي يك نماينده است كه اميدواريم با عنايت ويژهی مسئولان كشوري و تجديدنظر در تقسيمات جديد، حوزهی انتخابيهی اهر و هريس داراي نمايندهاي مستقل شوند.» (خبرگزاری فارس ـ 16/07/88)
در اينكه تفكيك حوزههاي انتخابيهي شهرستانهاي اهر و هريس با عنايت به جمعيت و وسعت اين منطقه امري لازم و ضروريست هيچ شك و شبههاي وجود ندارد و انتظار ميرود مسئولين محترم مربوطه، تحقق اين خواسته و انتظار مهم مردم منطقه را در اولويت برنامههاي خويش قرار دهند. اما آنچه كه در اين ميان تعجب و حيرت ما و شهروندان فهيم شهرستان ورزقان را برانگيخته اين است كه اولاً نماينده محترم استان در شوراي عالي استانها با استناد به كدام منبع، آمار شهرستان 50 هزار نفري شهرستان ورزقان را به نصف تقليل ميدهند و ثانياً حتي اگر جمعيت شهرستان ورزقان را همانطوري كه آقاي شهبازيان فرمودهاند 30 هزار نفر فرض كنيم باز سوال اينجاست؛ براي طرح موضوع تفكيك حوزهي انتخابيه دو شهرستان مستقل از همديگر كه بيشك حق مسلم و بديهي شهروندان اهر و هريس است چرا بايستي پاي يك شهرستان ديگر را به ميان آورد؟ آيا برخورداري شهرستان ورزقان از كرسي نمايندگي مستقل در مجلس شوراي اسلامي منافي با موضوع تفكيك حوزهي انتخابيهي ديگر شهرستانهاي استان است؟ و يا اينكه تنها مشكل موجود و باقيمانده در تفكيك حوزه انتخابيه اين دو شهرستان، ورزقان است و بس!؟
برادر بزرگوار! در اينكه تقسيمات جغرافيايي استانها و شهرستانهاي كشور داراي نقصان است ما نيز با شما هم عقيدهايم ولي انتظار داريم به جاي ايجاد تنش و التهاب ما بين شهروندان سه شهرستان همجوار، از حق طبيعي مردم شهرستانهاي اهر و هريس با استناد به جمعيت، وسعت و محروميت اين دو شهرستان دفاع كنيد و اتحاد و همگرايي شهروندان اين منطقه را بر منافع شخصي و آني خود و يك عدهي ديگر ترجيح دهيد.
نقي نصيري/رييس شوراي اسلامي شهر ورزقان
«اووچو ماحمید» و «سیرلی دولچا» تورکجه دیلینده یازیلمیش بیر اوشاق کیتابینین آدیدیر. بو کؤچورمه کیتاب، بئش مین تیراژدا تبریزین «فخرآذر» انتشاراتی طرفیندن یایینلانیب. بو 16 صحیفهلیک کیتابدا ایکی اوشاق ناغیلی توپلانیب.
کیتابی تهیه ائتمک اوچون بو عونوانلارا باش وورا بیلرسیز:
۱.تبریز: اختر، ارک و سعادت انتشاراتی
۲.تهران: اندیشه نو انتشاراتی
۳.کرج: پینار انتشاراتی
۴.ورزقان: عمومو کیتابخانا
احمد حسننژاد ـ 9276 911 0914
پسیانِ ما
کوچک که بودم* یک همکلاسی داشتم به اسم «محمد پسیان». پدرش نصرت خان نام داشت. میگفتند خانزاده هستند و اصالتشان به اربابهای سهرون** میرسد. اما ما چون نشانی از شوکت و جلال خان و اربابزادگی در نصرت خان و خانوادهاش نمییافتیم، باورش نمیکردیم. رابطهی من و محمد خوب بود. پشت یک میز و صندلی مینشستیم. هیکلاش درشت بود. هر زمان فوتبال بازی میکردیم بچهها از رو در رو شدن با وی در هراس بودند. با همهی این اوصاف، «محمد پسیان» بسیار آرام بود. آزارش به کسی نمیرسید. بزرگتر که شدیم در کتابهای تاریخ با یک پسیان دیگر آشنا شدیم؛ «کلنل محمدتقی خان پسیان». هر وقت در بین بچهها از کلنل پسیان سخنی به میان میآمد، «محمد پسیان» سینه جلو داده و با افتخار تمام میگفت که کلنل از عموزادگان ایشان است. ولی گوش ما به حرفهای محمد بدهکار نبود. از این گوش میگرفتیم و مزاح کنان از آن یکی بیرون میدادیم. روزها گذشت تا اینکه یکی از خاندان پسیانها در تبریز درگذشت. در اعلامیهی مرحوم، از کلنل محمدتقی خان پسیان بعنوان عموزادهی ایشان یاد شده بود. پدر محمد پسیان «ما» نیز عزادار شد. در مراسم ترحیم حضور یافت و جامهی سیاه بر تن کرد. این بار دیگر در اینکه محمد ما خانزاده هستند شکی نداشتم. گویی این سرنوشت پسیانهاست که گمنام زندگی کنند و گمنام بمیرند.
غرض از این همه سفسطه بافیها رسیدن به این نقطه است که در بین مبارزان معاصر ایران بویژه آذربایجان، شاید گمنامتر از کلنل محمدتقی خان پسیان و سیدحسن شریفزاده کسی را نتوان یافت. همانهایی که یکی از بزرگترین تئوریسینهای فکری، سیاسی مشروطیت به حساب میآید و آن دیگری در برههای از تاریخ که استخوانهای مشروطه و آزادیخواهی زیر چکمههای استبداد رضاشاهی خرد میشد قد برافراشت و جان در طبق اخلاص نهاد تا بار دیگر ندای آزادی را بر بلندای ایران زمین به اهتزاز در آورد.
روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد!
**سهرون یکی از روستاهای دهستان ارزیل بخش خاروانا از توابع شهرستان ورزقان است. در سالهای اخیر بخش اعظمی از سکنهی این روستا همچون دیگر دهات شهرستان ورزقان به شهرهای تبریز و مرند مهاجرت کرده اند.
انتشار کتاب «ورزقان و خاروانا در پس کوچههای تاریخ آذربایجان»
کتاب «ورزقان و خاروانا در پس کوچههای تاریخ آذربایجان» اثر فردین الهیاری در پیشخوان کتابفروشیهای استان قرار گرفت.
نویسنده در این کتاب 180 صفحهای که 16 صفحهی آن را تصاویر مربوط به آثار تاریخی و مناظر گردشگری شهرستان ورزقان تشکیل میدهد به تاریخ، فرهنگ و زبان ساکنان این بخش از آذربایجان عزیز پرداخته است.
کتاب «ورزقان و خاروانا در پس کوچههای تاریخ آذربایجان» هرچند اولین کتاب منتشر شده در رابطه با تاریخ و گذشتهی ورزقان نیست اما به جرأت می توان گفت بهترین و کاملترین آنهاست.
ضمن عرض تبریک خدمت مردم فرهنگ دوست قرهداغ بویژه محضر دوست بسیار بزرگوارم آقای فردین الهیاری به مناسبت انتشار کتاب ارزشمند «ورزقان و خاروانا در پس کوچههای تاریخ آذربایجان»، کلیه علاقمندان به تاریخ و گذشته آذربایجان بویژه دانشجویان، فرهنگیان، اصحاب قلم و نویسندگان منطقه را به مطالعهی این کتاب گرانسنگ توصیه میکنم.
نامه دختری به جومونگ
سلام آقای جومونگ.امیدوارم حالتان خوب باشد و ملالی در وجود شریف نباشد.اگر از احوال اینجانب و سایر هموطنان بپرسید بنده که مخلص جناب عالی و تمام اعضای گروه دامون هستم.
هموطنان هم همگی دوست دار جناب عالی هستند و هرسه شنبه و جمعه مشتاقانه پای تلویزیون می نشینند تا جمال مبارک جنابعالی و یاران را ببینند و مرحبا بگویند و بر هر چه تسو و تسوئیان لعن و نفرین بفرستند.
و البته بعضی ها هم به خاطر تماشای جمال کم مثال بانو سوسانو به تماشای سریال شما می نشینند.به من چه؟مرا که توی قبر اونها نمی گذارند.
غرض فقط این بود که بگویم اینجا همه جور آدمی هست..
آقای جومونگ من خیلی خوشحالم که سریال شما را تلویزیون ما نشان می دهد.
آخه می دانید؟ماتوی سرزمین بزرگ مان اصلا آدمی مثل شما نداریم!نه درتاریخ مان نه در قصه ها و افسانه هامان مثل شما نداریم.
به همین جهت دیدن شجاعت های شما، درستی شما، کاردانی شما برایمان لذت بخش است.
چه کسی می تواند سه تا تیر در کمان بگذارد و هرسه رابه هدف بزند؟چه کسی می تواند آنهمه صبرکند تا اعتماد آدمی مثل تسو را به دست بیاورد؟چه کسی می تواند یک تنه به وسط یک فوج بزند و همه را از دم تیغ بگذراند؟
این کار فقط و فقط ازجنابعالی برمیاید.
عموی پدرم می گوید رستم زور صدتا جومونگ راداشته است.ولش کنید لطفا، پیر است و هذیان می بافد. کلی هم اسم های اجغ وجغ مثل گیو و گودرز و سیاوش و بیژن و کیخسرو و اینها پشت سرهم ردیف می کند که مثلا اینها اساطیر مایند.من که جدی اش نمیگیرم اگر آنها اسطوره بودند، اگر از جنابعالی سر تر بودند چرا صدا و سیمای ما ازشان فیلم نمی سازد؟
مگر رستم همانی نبود که چند وقت پیش ها یک سریالی ازش نشون داد؟اونکه اصلا لاجون بود. فقط حرف میزد . اگر اسطوره ما اون بود ما اصلا اسطوره نخواستیم.داداشم دیروز که ازمدرسه اومد ازقول معلم تاریخشون می گفت که ما یه ستارخانی داریم که مثل جومونگ افسانه نیست و واقعی است و تازه از جومونگ هم چیزی کم نداره و کلی ازشجاعت و کاردرستی اش گفت.گفتم داداشم گوش کن. من هم ستارخان راخوب می شناسم. همونی یه که اسمش رو خیابون دایی اینهاست. اما اگه کارش درست بود لابد یه فیلمی، سریالی چیزی ازش می ساختند.
بد که نگفتم.خلاصه اینجا هرروز یه اسطوره علم می کنند که مثلا ازشما سرتر باشه اما نمی شه.اما گوش من بدهکار این حرفها نیست.من فقط مخلص جومونگم و غیر جنابعالی اسطوره ای ندارم.
دور دور جومونگ است وبس.
آتشسوزی در ورزقان ممنوع است!
نبود ایستگاه آتشنشانی در ورزقان با وجود نیاز شدید منطقه به آن از دغدغههای اصلی مردم این شهرستان از سالهای گذشته تاکنون است.
به گزارش ایرنا، در سالهای اخیر به دلیل نبود امکانات و تجهیزات اطفای حریق در شهر ورزقان و دیگر شهرها و روستاهای اطراف، دامنهی خسارات اتشسوزیها عمیقتر شده و خسارات مادی قابل توجهی به مردم تحمیل شده است.
کمال امید، شهردار ورزقان در این رابطه گفت: با توجه به شرایط فصل برداشت محصولات در منطقه که توأم با خشکسالی و کمبود آبهای زیرزمینی شده، در صورت بروز آتشسوزی، احتمال عمیقتر شدن و غیرقابل کنترل شدن آن میرود.
وی تاکید کرد: مسئولان ذیربط در شهرستان ورزقان نیز از وضعیت موجود ناراضی هستند ولی تنها امکان موجود در بخش آتشنشانی در سطح این شهرستان یک دستگاه وسیلهی نقلیهی آتشنشانی با مخزن محدود است که جوابگوی نیازها نیست.
شهردار ورزقان، جلب حمایت مالی نهادهای اجتماعی و اقتصادی فعال در منطقه شامل هلالاحمر، کارخانه و معادن مس سونگون و نیز کمک مالی نهادهای اداری و دهیاریها را برای راهاندازی ایستگاه آتشنشانی حیاتی دانست.
مدیرعامل دهیاریهای بخش مرکزی ورزقان نیز گفت: نبود ایستگاه آتشنشانی موجب ناهماهنگی در ارایهی خدمات شده و استفاده از امکانات محدود کنونی نیز به صورت محدود انجام نمیگیرد.
بازتاب واقعیتهای زمانه در آثار صمد بهرنگی
آثار صمد بهرنگی بازتاب واقعیت زمانهی خودش است. در این آثار نه تنها با واقعیت موجود روبه رو میشویم، بلکه صمد را میبینیم که در برابر کودک احساس معلم بودن میکند. او در کتاب «ماهی سیاه کوچولو» علاوه بر اینکه تنهایی ماهی سیاه را به تصویر میکشد رفتن و خارج شدن از تکرار را نیز تعلیم میدهد. میبینیم ماهی سیاه کوچک چه سان در حین حرکت، با کفچه ماهیها و قورباغهها و خرچنگ و سوسمار برخورد میکند و بعد با اره ماهی و مرغ سقا. ماهی سیاه کوچولو هنگامی که آب را احساس کرد به تجربه کردن پرداخت و به لذت رسید. آیا این یک تراژدی است؟ گویی انسان تنهایی خود را احساس میکند اما از کار نمینشیند و ...
نمیدانم میتوان به گونهای دیگر به ماهی سیاه کوچولو نگریست؟ یعنی اینکه آدمی بیهیچ پشتوانهای بتواند بیاموزد، حرکت کند و استعدادهایش را پرورش دهد؟ در داستان «کور اوغلو و کچل حمزه»، کور اوغلو چه فروتنانه در برابر زیبایی «نگار» سر خم میکند. گویی او و دوستانش در قلعه جمع شدهاند تا از زیبایی دفاع کنند. و در پایان میبینیم کور اوغلو پس از غلبه بر حیلهگریها و آدم فروشیهای کچل حمزه و ستم اربابان، گیتار میگیرد و برای زلف و ابروی نگار مینوازد و نغمه ساز میکند.
هسته هلو در داستان «یک هلو هزار هلو» آیا نماد قلب صمد نیست؟ قلبی که همیشه میتپید، میجنگید، میگریست، اندوهگین میشد و برای خوشحالی کودکان سرشار از اشتیاق میشد. صمد به کودک تخیل میآموزد قهرمانان قصههایش با پدیدههای جهان همسنگ میشوند. در «عروسک سخنگو» یاشار آرزو میکند یکی از ستارههای آسمان مال او باشد تا دکمهی پیراهناش کند. در «یک هلو هزار هلو» درخت هلو خواب میبیند و برای آن دو کودک میگرید. این تخیل ماجراجویانه نیست، جهانبینیای است که صمد میدهد. قهرمانانش بدون تجربه چیزی را نمیپذیرند، دارای تخیل زیبایی هستند، چیزی را تبلیغ نمیکنند و طبق تئوریهای از پیش آماده، زندگی نمیکنند. از زبان خرگوش به کرم شبتاب میگوید: «هر نوری هر چقدر ناچیز باشد بالاخره روشنایی است.» یعنی کرم شبتاب از ماه کمتر نیست.
با خواندن کتاب «کند و کاو در مسایل تربیتی ایران» بیشتر به ابهت صمد و صمیمیتاش پی میبریم. اینکه چگونه معلم مأیوس فلک زدهی روستایی را از لاکاش بیرون میکشاند و وضعیت تعلیم را نشان میدهد و به آنانی که تئوریهای آموزشی غرب را توصیه میکنند میفهماند که برای چه کسانی و چه قشری آن مطالب را مینویسد. او مشکلات آموزشی مدرسههای روستایی و دور افتاده را در این کتاب بیانکرده و وضعیت معلمان را نشان میدهد. وضعیتی که در آن معلمان، مطالب درسی را فرمولوار به خورد دانشآموزان میدهند و کتاب خواندن و مطالعه را کسر شأن میدانند. صمد در این کتاب همچنین به تنبیهبدنی، بازرسی فرهنگی و مشکل دو زبانگی در آذربایجان میپردازد.
ننگ سکوت
مسلمانان چین طی دو هفتهی گذشته به جرم گناه نکردهشان کف خیابانها را سیراب کردند بدون اینکه مسئولین و دولتمردان نظام جمهوری اسلامی جیکشان در بیاید. این سکوت معنادار، یادآور سکوت سالهای گذشته است، سکوتی که علیرغم گذشت سالها، هنوز شکسته نشده است. سکوت کشتار صدها هزار تن از مسلمانان چچن توسط روسها. سکوت کشتار و آوارگی هزاران زن و کودک مظلوم قرهباغ.
سیاست، دین را به قدری تنزّل میدهد، به قدری از درون میپوساند که روزی چون درخت موریانهزده بر زمین میغلطد بیآنکه خبر کند. و همین دین سیاستزده به قدری تساهل و تسامح به خرج میدهد که بعضاً صدای نزدیکترین یاران و حامیانش را نیز در میآورد.
روزهاست بخش اعظم اخبار صدا و سیمای کشورمان را خبرهای مربوط به قتل خانم محجبهی مصری توسط یک نژادپرست آلمانی تشکیل میدهد، این درحالیست که کوچکترین خبری در خصوص قتلعام نزدیک به 200 مسلمان چینی از همین رسانه درز نکرده است. باز خدا اموات برخی از مجتهدین را بیامرزد که بیانیههایشان صدا و سیما را مجبور کرد بعد از دو هفته، بصورت اجمالی هم که شده اشارهای به این فجایع داشته باشند.
به هر حال در مکتب اسلام، سکوت در برابر ظلم به مثابهی مشارکت در آن محسوب میشود و مطمئناً سکوت دولتمردان کشورمان در برابر کشتار مسلمانان چین نیز مصداق کامل مشارکت در آن خواهد بود. البته ننگ این سکوتها کمتر از ننگ عهدنامههای ترکمنچای و گلستان نیست. همچنانچه بعد از گذشت دو قرن، هنوز ننگ این دو عهدنامه از کارنامهی قاجار پاک نشده است بدون شک، ننگ سکوت مصلحتی نقش بسته بر پیشانی دولتمردان کشورمان نیز سالها بر جای خواهد ماند.