پسیانِ ما
کوچک که بودم* یک همکلاسی داشتم به اسم «محمد پسیان». پدرش نصرت خان نام داشت. میگفتند خانزاده هستند و اصالتشان به اربابهای سهرون** میرسد. اما ما چون نشانی از شوکت و جلال خان و اربابزادگی در نصرت خان و خانوادهاش نمییافتیم، باورش نمیکردیم. رابطهی من و محمد خوب بود. پشت یک میز و صندلی مینشستیم. هیکلاش درشت بود. هر زمان فوتبال بازی میکردیم بچهها از رو در رو شدن با وی در هراس بودند. با همهی این اوصاف، «محمد پسیان» بسیار آرام بود. آزارش به کسی نمیرسید. بزرگتر که شدیم در کتابهای تاریخ با یک پسیان دیگر آشنا شدیم؛ «کلنل محمدتقی خان پسیان». هر وقت در بین بچهها از کلنل پسیان سخنی به میان میآمد، «محمد پسیان» سینه جلو داده و با افتخار تمام میگفت که کلنل از عموزادگان ایشان است. ولی گوش ما به حرفهای محمد بدهکار نبود. از این گوش میگرفتیم و مزاح کنان از آن یکی بیرون میدادیم. روزها گذشت تا اینکه یکی از خاندان پسیانها در تبریز درگذشت. در اعلامیهی مرحوم، از کلنل محمدتقی خان پسیان بعنوان عموزادهی ایشان یاد شده بود. پدر محمد پسیان «ما» نیز عزادار شد. در مراسم ترحیم حضور یافت و جامهی سیاه بر تن کرد. این بار دیگر در اینکه محمد ما خانزاده هستند شکی نداشتم. گویی این سرنوشت پسیانهاست که گمنام زندگی کنند و گمنام بمیرند.
غرض از این همه سفسطه بافیها رسیدن به این نقطه است که در بین مبارزان معاصر ایران بویژه آذربایجان، شاید گمنامتر از کلنل محمدتقی خان پسیان و سیدحسن شریفزاده کسی را نتوان یافت. همانهایی که یکی از بزرگترین تئوریسینهای فکری، سیاسی مشروطیت به حساب میآید و آن دیگری در برههای از تاریخ که استخوانهای مشروطه و آزادیخواهی زیر چکمههای استبداد رضاشاهی خرد میشد قد برافراشت و جان در طبق اخلاص نهاد تا بار دیگر ندای آزادی را بر بلندای ایران زمین به اهتزاز در آورد.
روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد!
**سهرون یکی از روستاهای دهستان ارزیل بخش خاروانا از توابع شهرستان ورزقان است. در سالهای اخیر بخش اعظمی از سکنهی این روستا همچون دیگر دهات شهرستان ورزقان به شهرهای تبریز و مرند مهاجرت کرده اند.