مازار

حیدر بابا مرد اوغوللار دوغ گینان /// نامردلرین بورونلارین اوغ گینان

نامه دختری به جومونگ

سلام آقای جومونگ.امیدوارم حالتان خوب باشد و ملالی در وجود شریف نباشد.اگر از احوال اینجانب و سایر هموطنان بپرسید بنده که مخلص جناب عالی و تمام اعضای گروه دامون هستم.
هموطنان هم همگی دوست دار جناب عالی هستند و هرسه شنبه و جمعه مشتاقانه پای تلویزیون می نشینند تا جمال مبارک جنابعالی و یاران را ببینند و مرحبا بگویند و بر هر چه تسو و تسوئیان لعن و نفرین بفرستند.
و البته بعضی ها هم به خاطر تماشای جمال کم مثال بانو سوسانو به تماشای سریال شما می نشینند.به من چه؟مرا که توی قبر اونها نمی گذارند.
غرض فقط این بود که بگویم اینجا همه جور آدمی هست..
آقای جومونگ من خیلی خوشحالم که سریال شما را تلویزیون ما نشان می دهد.
آخه می دانید؟ماتوی سرزمین بزرگ مان اصلا آدمی مثل شما نداریم!نه درتاریخ مان نه در قصه ها و افسانه هامان مثل شما نداریم.
به همین جهت دیدن شجاعت های شما، درستی شما، کاردانی شما برایمان لذت بخش است.
چه کسی می تواند سه تا تیر در کمان بگذارد و هرسه رابه هدف بزند؟چه کسی می تواند آنهمه صبرکند تا اعتماد آدمی مثل تسو را به دست بیاورد؟چه کسی می تواند یک تنه به وسط یک فوج بزند و همه را از دم تیغ بگذراند؟
این کار فقط و فقط ازجنابعالی برمیاید.
عموی پدرم می گوید رستم زور صدتا جومونگ راداشته است.ولش کنید لطفا، پیر است و هذیان می بافد. کلی هم اسم های اجغ وجغ مثل گیو و گودرز و سیاوش و بیژن و کیخسرو و اینها پشت سرهم ردیف می کند که مثلا اینها اساطیر مایند.من که جدی اش نمیگیرم اگر آنها اسطوره بودند، اگر از جنابعالی سر تر بودند چرا صدا و سیمای ما ازشان فیلم نمی سازد؟
مگر رستم همانی نبود که چند وقت پیش ها یک سریالی ازش نشون داد؟اونکه اصلا لاجون بود. فقط حرف میزد . اگر اسطوره ما اون بود ما اصلا اسطوره نخواستیم.داداشم دیروز که ازمدرسه اومد ازقول معلم تاریخشون می گفت که ما یه ستارخانی داریم که مثل جومونگ افسانه نیست و واقعی است و تازه از جومونگ هم چیزی کم نداره و کلی ازشجاعت و کاردرستی اش گفت.گفتم داداشم گوش کن. من هم ستارخان راخوب می شناسم. همونی یه که اسمش رو خیابون دایی اینهاست. اما اگه کارش درست بود لابد یه فیلمی، سریالی چیزی ازش می ساختند.
بد که نگفتم.خلاصه اینجا هرروز یه اسطوره علم می کنند که مثلا ازشما سرتر باشه اما نمی شه.اما گوش من بدهکار این حرفها نیست.من فقط مخلص جومونگم و غیر جنابعالی اسطوره ای ندارم.
دور دور جومونگ است وبس.

+ نوشته شده در  جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۸۸ساعت 2:38  توسط احمدحسن نژاد ارزیل  | 

آتش­سوزی در ورزقان ممنوع است!

نبود ایستگاه آتش­نشانی در ورزقان با وجود نیاز شدید منطقه به آن از دغدغه­های اصلی مردم این شهرستان از سال­های گذشته تاکنون است.

به گزارش ایرنا، در سال­های اخیر به دلیل نبود امکانات و تجهیزات اطفای حریق در شهر ورزقان و دیگر شهرها و روستاهای اطراف، دامنه­ی خسارات اتش­سوزی­ها عمیق­تر شده و خسارات مادی قابل توجهی به مردم تحمیل شده است.

کمال امید، شهردار ورزقان در این رابطه گفت: با توجه به شرایط فصل برداشت محصولات در منطقه که توأم با خشکسالی و کمبود آب­های زیرزمینی شده، در صورت بروز آتش­سوزی، احتمال عمیق­تر شدن و غیرقابل کنترل شدن آن می­رود.

وی تاکید کرد: مسئولان ذیربط در شهرستان ورزقان نیز از وضعیت موجود ناراضی هستند ولی تنها امکان موجود در بخش آتش­نشانی در سطح این شهرستان یک دستگاه وسیله­ی نقلیه­ی آتش­نشانی با مخزن محدود است که جوابگوی نیازها نیست.

شهردار ورزقان، جلب حمایت مالی نهادهای اجتماعی و اقتصادی فعال در منطقه شامل هلال­احمر، کارخانه و معادن مس سونگون و نیز کمک مالی نهادهای اداری و دهیاری­ها را برای راه­اندازی ایستگاه آتش­نشانی حیاتی دانست.

مدیرعامل دهیاری­های بخش مرکزی ورزقان نیز گفت: نبود ایستگاه آتش­نشانی موجب ناهماهنگی در ارایه­ی خدمات شده و استفاده از امکانات محدود کنونی نیز به صورت محدود انجام نمی­گیرد.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۸۸ساعت 16:28  توسط احمدحسن نژاد ارزیل  | 

بازتاب واقعیت­های زمانه در آثار صمد بهرنگی

آثار صمد بهرنگی بازتاب واقعیت زمانه­ی خودش است. در این آثار نه تنها با واقعیت موجود روبه رو می­شویم، بلکه صمد را می­بینیم که در برابر کودک احساس معلم بودن می­کند. او در کتاب «ماهی سیاه کوچولو» علاوه بر اینکه تنهایی ماهی سیاه را به تصویر می­کشد رفتن و خارج شدن از تکرار را نیز تعلیم می­دهد. می­بینیم ماهی سیاه کوچک چه سان در حین حرکت، با کفچه ماهی­ها و قورباغه­ها و خرچنگ و سوسمار برخورد می­کند و بعد با اره ماهی و مرغ سقا. ماهی سیاه کوچولو هنگامی که آب را احساس کرد به تجربه کردن پرداخت و به لذت رسید. آیا این یک تراژدی است؟ گویی انسان تنهایی خود را احساس می­کند اما از کار نمی­نشیند و ...

نمی­دانم می­توان به گونه­ای دیگر به ماهی سیاه کوچولو نگریست؟ یعنی اینکه آدمی بی­هیچ پشتوانه­ای بتواند بیاموزد، حرکت کند و استعدادهایش را پرورش دهد؟ در داستان «کور اوغلو و کچل حمزه»، کور اوغلو چه فروتنانه در برابر زیبایی «نگار» سر خم می­کند. گویی او و دوستانش در قلعه جمع شده­اند تا از زیبایی دفاع کنند. و در پایان می­بینیم کور اوغلو پس از غلبه بر حیله­گری­ها و آدم فروشی­های کچل حمزه و ستم اربابان، گیتار می­گیرد و برای زلف و ابروی نگار می­نوازد و نغمه ساز می­کند.

هسته هلو در داستان «یک هلو هزار هلو» آیا نماد قلب صمد نیست؟ قلبی که همیشه می­تپید، می­جنگید، می­گریست، اندوهگین می­شد و برای خوشحالی کودکان سرشار از اشتیاق می­شد. صمد به کودک تخیل می­آموزد قهرمانان قصه­هایش با پدیده­های جهان همسنگ می­شوند. در «عروسک سخنگو» یاشار آرزو می­کند یکی از ستاره­های آسمان مال او باشد تا دکمه­ی پیراهن­اش کند. در «یک هلو هزار هلو» درخت هلو خواب می­بیند و برای آن دو کودک می­گرید. این تخیل ماجراجویانه نیست، جهان­بینی­ای است که صمد می­دهد. قهرمانانش بدون تجربه چیزی را نمی­پذیرند، دارای تخیل زیبایی هستند، چیزی را تبلیغ نمی­کنند و طبق تئوری­های از پیش آماده، زندگی نمی­کنند. از زبان خرگوش به کرم شبتاب می­گوید: «هر نوری هر چقدر ناچیز باشد بالاخره روشنایی است.» یعنی کرم شبتاب از ماه کمتر نیست.

با خواندن کتاب «کند و کاو در مسایل تربیتی ایران» بیشتر به ابهت صمد و صمیمیت­اش پی­ می­بریم. اینکه چگونه معلم مأیوس فلک زده­ی روستایی را از لاک­اش بیرون می­کشاند و وضعیت تعلیم را نشان می­دهد و به آنانی که تئوری­های آموزشی غرب را توصیه می­کنند می­فهماند که برای چه کسانی و چه قشری آن مطالب را می­نویسد. او مشکلات آموزشی مدرسه­های روستایی و دور افتاده را در این کتاب بیانکرده و وضعیت معلمان را نشان می­دهد. وضعیتی که در آن معلمان، مطالب درسی را فرمول­وار به خورد دانش­آموزان می­دهند و کتاب خواندن و مطالعه را کسر شأن می­دانند. صمد در این کتاب همچنین به تنبیه­بدنی، بازرسی فرهنگی و مشکل دو زبانگی در آذربایجان می­پردازد.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸ساعت 17:57  توسط احمدحسن نژاد ارزیل  |