مازار

حیدر بابا مرد اوغوللار دوغ گینان /// نامردلرین بورونلارین اوغ گینان

ديگر کاري در اين دنيا ندارم!

ترجمه ي تلفيقي دو گفت وگو با زنده ياد استاد هابيل علي يف

 habil

احمد حسن نژاد/

هابيل علي يف، نوازنده ي چيره دست و استاد مسلم کمانچه در 28 مي 1927ميلادي (6خرداد 1306) در روستايي در منطقه ي آغداش جمهوري آذربايجان چشم به جهان گشود. هرچند از سال هاي1950 به بعد آوازه ي کمانچه ي هابيل عالمگير شده است اما ايرانيان بعد از پيروزي انقلاب اسلامي با هنر هابيل آشنا شدند. هابيل بعد از فروپاشي شوروي، بارها به ايران آمد و در اين سفرها، برنامه‌هاي مختلفي با موسيقيداناني چون شجريان، شهناز، بديعي، تجويدي، ناصح‌پور، افتخاري و کسايي برگزار کرد. گذشته از اين، 6 آلبوم از تکنوازي هاي وي و نيز همنوازيش با محمدرضا شجريان در ايران منتشر شده است. علاقه‌ي هابيل به برگزاري کنسرت در ايران به حدي بود که حتي چهار سال پس از آنکه نواختن کمانچه بر روي صحنه را براي هميشه کنار گذاشته بود، بار ديگر به ايران آمد و کنسرت داد. دفتر زندگي هابيل پس از 88سال، روز سه شنبه 17شهريور ماه جاري مصادف با هشتم سپتامبر در بيمارستاني در شهر باکو بسته شد. آنچه در ذيل مي آيد، ترجمه ي تلفيقي دو گفت وگوي اختصاصي خبرگزاري «آخار» و شبکه ي تلويزيوني «لئنت» با هابيل علي يف در سال هاي 2010 و 2014 مي باشد که توسط راميز ميکاييل اوغلو و فاطمه ابراهيم اووا تهيه شده اند:

 

* استاد هابيل، چه احساسي نسبت به خودشان دارند؟

خدا را شکر هنوز خودم را در ليست مرده ها نمي بينم. اگر اتفاق غيرمنتظره اي نيفتد، در خود انرژي زيادي براي زندگي مي بينم. خدا را شکر که سالم و سرحال هستم.

* اين سرحال بودن را مديون کمانچه هستيد يا شريک زندگي تان؟

... مديون کمانچه هستم. من براي کمانچه هيچ کاري نکرده ام اما کمانچه چه کارها که برايم نکرده است. مي توان گفت؛ کمانچه مرا به کل جهان شناسانده است، او برايم خانواده تشکيل داده و به فرزندانم خانواده و زندگي بخشيده است. همه اين ها را نه من که کمانچه کرده است. براي همين من هميشه مديون کمانچه هستم. او مرا از گرسنگي رهانده است.

* اولين بار چگونه با کمانچه آشنا شديد؟

از همان دوران کودکي علاقه خاصي به موسيقي داشتم. والدينم مرا به آموزش هر کدام از آلات موسيقي مي گذاشتند، ياد مي گرفتم. شب و روز به خاطر موسيقي گريه مي کردم. بنابراين شش ساله بودم که مادرم دستم را گرفت و براي ثبت نام به يک مدرسه موسيقي در آغداش برد. تار را به دستم دادند، از بس جثه ام ضعيف بود نتواننستم بلندش کنم. کمانچه را آوردند. کمانچه را هم نه روي پاها که کنار صندلي قرار دادند. با همين کمانچه آغاز کردم.

* نخستين مربيان تان چه کساني بودند؟

اولين معلمم فردي به نام آقاعلي بود که از باکو به آغداش فرستاده بودند. ايشان نت ها را يادم دادند. در موسيقي، هر کس بايد خودش مربي خودش باشد. اگر استعداد موسيقي داشته باشي، بالطبع مربي هم خواهي داشت وگرنه با آموزه هاي مربي نمي توان موسيقي دان شد. با آموزه هاي مربي صرفاً مي توان آلات موسيقي را ياد گرفت. هر چيزي در موسيقي به خود آدمي بستگي دارد و فرد بايد خود تلاش کند.

* چه شد به باکو آمديد؟

مدير مدرسه موسيقي در آغداش از اقوام مادرم بود. ايشان خواهرزاده اش را که تقريباً همسن و سال من بود، به عنوان معلم مدرسه انتخاب کرده بود. مدير از مادرم خواست مرا به باکو بفرستد تا در مدرسه تخصصي موسيقي، دوره متوسطه را گذرانده و به آغداش برگردم. مادرم نيز قبول کرد. اما من ديگر برنگشتم چرا که ديدم باکو از آغداش هم بزرگتر است و هم بهتر.

* زماني که در آغداش بوديد، به عنوان نوازنده در جشن هاي عروسي شرکت مي کرديد؟

اگر عروسي نمي رفتم، چرخ زندگي مان نمي چرخيد. آن زمان هيچ کس مرا نمي شناخت. اگر در عروسي ها کمانچه نمي زدم، با کدام درآمد زندگي مي کردم؟ موسيقي براي جشن و عروسي است البته نه براي جشن هاي عروسي امروزي!

زماني دنيا، جشن هاي عروسي ما را در حد و اندازه ي کنسرت موسيقي و برنامه هاي موسيقي قبول داشت. اما الان وقتي سخن از جشن عروسي به ميان مي آيد، آدم خجالت مي کشد. من موافق برگزاري اينگونه جشن هاي عروسي نيستم. اينها از قالب جشن هاي عروسي آذربايجاني خارج شده و تبديل به جشن هاي اروپايي شده اند. ما با اروپا فرق داريم. دين و آداب و رسوم ما با آنها متفاوت است. اينگونه جشن عروسي گرفتن به نوعي خارج شدن از جرگه مسلماني است.  من هم اين را نمي خواهم. خوب يا بد، مسلمان هستم و مي خواهم يک مسلمان باقي بمانم و تغيير نکنم.

* باکو چه تاثيراتي روي شما گذاشت و چه کساني راه را براي شما باز کردند؟

بايد اعتراف کنم؛ همه آنچه را که در باکو ديدم، قبلاً نديده بودم. من در ناحيه اي کوچک بزرگ شده بودم و از وقتي چشم باز کرده بودم، کمانچه را مي شناختم و بس. ولي در باکو دنيايي متفاوت يافتم. در آغداش هر زمان کوچه ها چراغاني مي شد، بيانگر آن بود که عيد است اما در باکو ديدم روشنايي معابر و خيابانها امري عادي است. مدنيت در شهر چيز ديگري است. مرحوم سيدعظيم شيرواني مي گويد؛ اگر سر گنجشک به سمت روستا و پشتش به سمت شهر باشد، پشتش به سرش شرافت و ارجحيت دارد. اين حرف بزرگي است. يعني شهر، شهر است و روستا، روستا.

* در مدرسه موسيقي «آصف زيناللي» براي اولين بار چه کسي به استعداد شما پي برد، چگونه درخشيديد و در کل آذربايجان شناخته شديد؟

وقتي به باکو آمدم، مي توانستم کمانچه بنوازم. اما اين کمانچه نواختنم براساس اصول و  قاعده نبود. وقتي سر کلاس مي رفتم، معلم مي گفت کمانچه بنوازم تا خستگي از تن شان خارج شود. بنابراين من به عنوان يک محصل موسيقي به باکو نيامده بودم. کمانچه را خوب مي زدم اما هنوز در اين هنر به تکامل نرسيده بودم و با آن نمي توانستم خود را به دنياي خارج بشناسانم. بعد از يکسال در مدرسه شناخته شده بودم. يک روز گفتند؛ «حاجي محمداف و بدل بيگ لي» سراغ تو را مي گيرد. با ايشان ملاقات کردم. گفتند که آمده ام تو را به انجمن فلارمونيک ببرم. ايشان افزودند؛ به کمانچه ات گوش مي دهند، اگر خوب بنوازي تو را براي فلارمونيک برمي دارند. من هم رفتم و پذيرفتند.

* در انجمن فلارمونيک با چه کساني کار کرديد؟

با خان شوشينسکي، شوکت علي اکبراووا، فاطمه مهرعلي اووا؛ سارا قديم اووا، ابوالفتح علي يف و از اساتيد تار با افرادي چون قربان پيريم اف، حاجي محمداف، الهيار جوانشيراف و محمدآقا مراداف. من در بين افرادي قرار گرفتم که قبلاً هر زمان اسم شان به گوشم مي خورد، مي انديشيدم که آيا مي توانم روزي آن ها را ببينم؟ اما الان من مي نواختم و آنها آواز مي خواندند. ديدم بار سنگيني بر دوشم گذاشته شده است. براي اينکه هر دو کفه ي ترازو جور درآيد و يکي از کفه ها بالا نرود، مجبور شدم شب و روز بيدار مانده و تمرين کنم.

* با همسرتان؛ شرقيه خانم در کدام دوره آشنا شديد؟ مادرتان براي شما پيشنهاد دادند يا خودتان انتخاب کرديد؟

در منطقه «اسماعيل لي»، روستايي به نام «قمروان» هست. زماني که هنوز در آغداش بودم، براي نوازندگي به يک جشن عروسي در آن روستا دعوت شديم. تقريباً زمان ازدواجم نيز فرارسيده بود. در مراسم، خانم ها پشت سرم ايستاده بودند. وقتي نگاهي به خانم ها انداختم، از يکي شان خوشم آمد. اصالتاً ايرواني بودند و پدرش نيز نماينده بود. موضوع را با مادرم در جريان گذاشتم. دايي ام که فردي محترم در منطقه آغداش بود، از پدر دختر برايم خواستگاري کرد. بدين ترتيب بعد از حدود 15روز جواب بله را گرفتيم.

* شنيده ها حاکي است بعضاً از اينکه دنبال موسيقي رفته ايد، اعلام پشيماني کرده ايد. دليل اين امر چيست؟

بعضاً به خود مي گويم؛ اين دنيا را ترک خواهم کرد در حالي که همه عمرم را صرف کمانچه کرده ام. در اين هنگام از خود مي پرسم که مگر فقط به خاطر کمانچه به اين دنيا آمده ام؟ وقتي به اينها فکر مي کنم، خجالت مي کشم. اگر انسان ها، موسيقي را به درستي بفهمند، در آن هنگام نوازنده و موسيقيدان نيز احساس خوشبختي خواهد کرد. اين امر سبب ايجاد مسئوليت در نوازنده هم مي شود.

هر انساني احساس و جهان بيني خاص خودش را دارد. گاهي من در اين هنر چيزهايي را مي_بينم که ديگران نمي بينند. من اصل و ذات هر چيز، و هر آنچه در دنيا و زندگي روي مي دهد را مي بينم. بعضاً با خود مي انديشم که کارم با زمين تمام شده است. الان دنبال ياد گرفتن از سماها هستم. پرواز به آسمانها و ديدن و ياد گرفتن آنچه که در آنها روي مي دهد را آرزو دارم. آرزوي يافتن و ديدن چيزهاي بکر و تازه را دارم.

* تا جايي که خبر دارم بيش از 10سال است از کمانچه فاصله گرفته ايد. آيا جدايي تان از کمانچه زود نيست؟

يکي از دلايل زود فاصله گرفتنم از کمانچه به رسم و عرف جامعه مان بستگي دارد. من احترام زيادي به ارزش هاي ملي قايل هستم. نمي خواهم نتيجه هايم مرا در کسوت يک کمانچه نواز ببينند. در اين صورت آنها از اينکه مرد به اين بزرگي کمانچه مي نوازد، خجالت مي کشند. ديگر از نواختن کمانچه خجالت مي کشم. بايد از همان ابتدا نوازنده نمي شدم. چرا که بزرگ شدن با موسيقي و سپس کنار نهادن آن معنايي ندارد. البته اين هنر به من زندگي بخشيده است و نگذاشته در طول زندگي، سختي بکشم. با اين حال باز مي گويم روزي که اين هنر را فهميدم، در نظرم خيلي کوچک نمود در حالي که مي توانستم در مسير انکشاف آن قدم بردارم. شايد هم تنبلي و کاهلي يکي از دلايل انتخاب اين مسير بوده است.

* آشنايي با آرزوهاي استاد بزرگ کمانچه هم جالب خواهد بود؟

آرزوي من، آرزوي مردم است. من از بين همين مردم برخاسته و به خاطر همين مردم، موسيقي نواخته ام. و موسيقي همين مردم را به کل جهان شناسانده ام. اولين آرزويم اين است که سرزمين هايمان از اشغال آزاد شوند و مردم آواره در جاي جاي وطن به زادگاه آبا و اجدادي خويش بازگردند. اينکه قبر پدرانمان زير چکمه هاي ارامنه مانده است، بر هر آذربايجاني غيرتمندي دردآور است. آرزويي بزرگتر از اين ندارم. دومين آرزويم طول عمر است که آن هم دست خداست، بخواهد مي دهد و نخواهد، نمي دهد.

* بين هابيل و کمانچه رابطه اي که براي ديگران ناشناخته باشد، وجود دارد؟

بين من و کمانچه رابطه اي بسيار پنهان و ناگسستني وجود دارد، رابطه اي که تاکنون بر کسي آشکار نشده است. ما همديگر را بهتر درک کرده و بيشتر قبول داريم. ما هر دردي داشته باشيم با همديگر در ميان مي گذاريم. کمانچه اولين نفري است که حرف دلم را برايش نقل مي کنم و او آن را به گوش جهانيان مي رساند.

* در بين جوانان، کساني که ادامه دهنده راه شما باشند، وجود دارد؟

وقتي به موسيقي جوانان و نوجوانان گوش مي دهيم، با يک خلا مواجه مي شويم. مي دانيد که موسيقي را نمي شود ياد گرفت. هر هنرمندي بايد هنگام پا گذاشتن به دنياي خاکي، استعداد موسيقي داشته باشد. موسيقي هنريست که ريشه در آن يکي دنيا دارد. استعداد موسيقي از همان دوران کودکي در آدمي نهفته است و همراه با بزرگ شدن او شکوفا مي شود. موسيقي واقعي اين است. اما امروز يکسري نوازندگان هستند که غير از خودشان، کس ديگري به موسيقي شان گوش نمي دهد.

* از سفرهايي که به خارج از کشور داشتيد، خاطره جالبي براي خوانندگان نداريد؟

براي اجراي کنسرت به ايتاليا رفته بوديم. موسيقيدان هاي زيادي در سالن حضور داشتند. چون عميقاً غرق کمانچه شده بودند، فکر کردم رابطه خوبي با کمانچه دارند. بعد از اتمام کنسرت، جلو آمده و مترجم را صدا کردند. مترجم از من پرسيد که «اين آلت موسيقي را خودتان ساخته ايد؟» کمانچه را به طور کامل براي شان شناساندم. توضيحاتم آنقدر براي شان جالب بود که نمي توانستند تعجب و حيرت شان را پنهان کنند.

* و در پايان بگوييد، اين هنر چه چيزهايي را از شما گرفته است؟

موسيقي، همه چيزم ـ جواني ام ـ را از من دزديده است. من بهترين سالهاي عمرم را صرف اين هنر کردم. وقتي تلاش هاي ارامنه براي سرقت موسيقي آذربايجان را ديدم، نسبت به اين هنر اهتمام بيشتري نموده و استوار و محکم ايستادم. و اينگونه روزگار سپري گشت و پير شدم. 

چاپ شده در شماره69 ماهنامه تدبیرفردا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۴ساعت 17:52  توسط احمدحسن نژاد ارزیل  |