مازار

حیدر بابا مرد اوغوللار دوغ گینان /// نامردلرین بورونلارین اوغ گینان

سدی که به جای حیات، ممات آورد!

آب­بند کانال کشاورزی لیلاب و نقش آن در نابودی اکوسیستم رودخانه­ی حاجیلار

احمد حسن­نژاد ارزیل ـ شکی نیست دگرگونی و تغییرات ایجاد شده توسط بشر در طبیعت به منظور بهره­گیری بیشتر از منابع طبیعی، پیامدهای سوئی بر محیط­زیست در پی خواهد داشت. پیامدهایی که برای کاهش و به حداقل رساندن دامنه­ی آنها بایستی به موقع چاره­اندیشی کرد وگرنه با به هم خوردن اکوسیستم طبیعی منطقه، نه تنها انسان­ها متضرر خواهند شد، بلکه محیط­زیست و پوشش گیاهی و جانوری منطقه به نابودی کشیده خواهد شد.

ساخت سدها و کانال­ها یکی از بزرگترین دخالت­ها و دست­اندازی­های بشر در محیط زیست به حساب می­آید. دخالتی که در کنار مزایا و منافع بی­شمارش، آثار زیان­بار و تخریبی زیادی بر جای می­گذارد. یکی از آثار زیانبار سدها در چرخه­ی حیات را می­توان به عینه در روند زندگی آبزیان مشاهده کرد. آبزیان در رودخانه­ها دارای تنوع گوناگونی هستند، تنوعی که با ساخت سد و بسته شدن جریان مستقیم آب، سیر نزولی به خود می­گیرد. تغییر شرایط رودخانه­ای به دریاچه­ای باعث خنک شدن آب خروجی سدها نسبت به آب سطحی دریاچه­ی پشت سد و رودخانه­های بالادست آن خواهد شد. اتفاقی که بر زندگی، تراکم، تنوع گونه­ای و غیره موجودات پایین­دست سد تاثیر خواهد گذاشت.

اکوسیستم و محیط­زیست بالادست سدها نیز از تاثیرات سوء احداث سدها و آب­بندها بی­نصیب نیستند. کاهش سرعت جریان آب در بالادست سد و دریاچه­ی آن، باعث انباشته شدن لای و سیلت می­شود. این امر در حیات جلبک­ها اعم از چسبنده و رشته­ای غیرمنشعب تاثیر منفی گذاشته و آنها را نابود می­کند. و چه بسا با نابود شدن یک حلقه از اکوسیستم،  نابودی حلقه­های دیگر زنجیره­ی اکوسیستم سرعت یابند. به عنوان مثال این مساله سبب می­شود گونه­های جانوری که خود را با جریان پیشین آب سازگار کرده بودند، نابود شده و گونه­هایی که با شرایط فعلی سازگاری بیشتری دارند، جایگزین آنها شوند.

ماهیان به عنوان فراوان­ترین جانوران آبزی رودخانه­ها، بیشترین صدمه را از سدسازی متحمل می­شوند. آنها همچون ماهیان دریاهای آزاد، مدام در حال مهاجرت هستند و هر کدام از مراحل تغذیه، رشد و تخمگذاری­شان نیازمند شرایطی متفاوت است. برخی از آنها در فصول گرم سال برای تخم­ریزی، در خلاف جریان آب حرکت می­کنند  تا خود را به بالادست رودخانه­ها که جریان آب بسیار آرام است، برسانند. با احداث سدها و آب­بندها بر روی یک رودخانه این مسیر قطع می­شود. قطع شدن این مسیر، تخم­ریزی و تغذیه­ی ماهیان را دچار اختلال کرده و زمینه­ی نابودی گونه­های نایاب ماهی­ها و کاهش جمعیت آنها را فراهم می­سازد.

با گسترش صنعت سدسازی در کشور، متاسفانه این اتفاق نامیمون بیولوژیکی در اغلب رودخانه­ها حادث شد. این در حالیست که بیشتر این سدها و آب­بندها، اندکی پس از افتتاح به دلیل انباشته شدن تلی از گل و لای در پشت­شان، تعطیل شده و بلااستفاده رها شده­اند و نه تنها هیچ نفعی غیر از بی­آبی رودخانه­ها و انقراض گونه­های جانوری ندارند، بلکه هر ساله هزینه­های گزافی برای بازسازی و نگهداری آنها صرف می­شود.

رودخانه­ی «حاجیلار چایی» یکی از همین صدها رودخانه­ی کشور است که از چند سال پیش به دلیل ساخت آب­بند کانال کشاورزی روستای لیلاب، اغلب گونه­های جانوری خود را از دست داده است. تا چند سال پیش گونه­های مختلفی از ماهیان در این رودخانه زندگی می­کردند که اینک هیچ اثری از آنها در بالادست آب­بند نیست. زمانی در فاصله­ی زمانی اواخر بهار و اوایل شهریور ماه، قسمت­های کم عمق رودخانه­های «دوگیجان»، «طرزم»، «ایری» و «اندریان» پر بود از بچه­ماهی­هایی که در هم می­لولیدند. کودکان و نوجوانان بخشی از اوقات فراغت خود را صرف صید ماهی از رودخانه می­کردند و پرندگان مختلفی برای تغذیه از ماهیان و آبزیان دیگر در حاشیه­ی رودخانه فرود  می­آمدند. اینک نه از آن ماهی­ها خبری هست و نه از آن پرندگان سیاه­رنگ سینه سفیدی که به محض نزدیک شدن به انسان، در داخل آب رودخانه فرو رفته و ده­ها متر بالاتر، از آب بیرون می­آمدند.

کانال کشاورزی لیلاب که به دلیل اشتباهات صورت گرفته در محاسبه­ی شیب لازم و ایرادات فنی دیگر، به محض بهره­برداری دچار آسیب اساسی شده و از گردونه بهره­برداری خارج گردید، اینک به نیزاری انبوه مبدل گشته است. این کانال علیرغم صرف هزینه­های میلیاردی، نه تنها اراضی زراعی پایین دست لیلاب را مشروب نکرد، بلکه اندک امید اهالی آن را به یاس بدل کرده و آنها را آواره­ی شهرها و روستاهای حاشیه­ی پایتخت کرد.

آثار زیان­بار این کانال بر محیط­زیست و اکوسیستم رودخانه­ی حاجیلار، سالهاست اهالی منطقه و دوستداران محیط­زیست را رنج می­دهد. متاسفانه پیگیری­های مکرر اهالی منطقه مبنی بر تخریب و از میان برداشتن این آب­بند، با بی­توجهی مسئولین ذیربط بویژه مسئولین سازمان محیط­زیست استان روبرو شده است. بنابراین جا دارد متولیان امر پاسخگوی افکار عمومی در این رابطه شده و بگویند، تا چه زمانی، اهالی منطقه شاهد نابودی محیط­زیست و اکوسیستم رودخانه­ی حاجیلار  خواهند شد؟ و طبیعت زیبای خداوندی و ماهیان و آبزیان این رودخانه تا کی چوب ندانم­کاری و قصور و کوتاهی مسئولان بی­مسئولیت را خواهند خورد؟ 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:39  توسط احمدحسن نژاد ارزیل  | 

همه معلمان من در ارزیل

احمد حسن­نژاد ارزیل ـ امروز روز معلم است. روز کسانی که برایمان خواندن، نوشتن، فکر کردن و در یک کلام بهتر زیستن را آموخته­اند. این روز را برهمه­ی معلمان علی­الخصوص معلمان خودم تبریک می­گویم.

روز معلم بهانه­ای شد تا سیری در خاطرات دوران کودکی­ام داشته باشم. دورانی که با شادی و سرور زایدالوصف همراه بود. وقتی به آن روزها فکر می­کنم، از سختی­ها و بدی­هایش چندان به یاد ندارم. و این بهترین دلیل بر ادعایم مبنی بر همراه بودن دوران کودکی­ام با سرور و شادیست.

 هنوز شش سال بیشتر نداشتم که پدرم دستم را گرفت و پیش مدیر مدرسه­ی روستایمان (ارزیل) برد تا در کلاس اول ثبت­نامم کند. ولی چون سنم کم بود، مدیر مدرسه (آقای وقاری) از نام­نویسی امتناع کرد. وقتی خواستیم از دفتر خارج شویم، نمی­دانم چه شد ­نظرشان تغییر کرد. پدرم را مورد خطاب قرار داده و گفت: «از این بچه برایت کاری بر نخواهد آمد، بیاورید ثبت­نام کنم. اگر قبول شد، یک سال جلو می­افتد و اگر مردود شد، پایه­اش قوی می­شود». این گونه شد که آقای مدیر در کلاس اول ثبت­نام کردم و اتفاقاً همان سال نیز قبول شدم.

 

معلم الفبایم، آقای قراری بودند. سال­ها بعد ایشان را در دبیرستان شهیدحسن­زاده مرند دیدم. دبیر زبان انگلیسی بودند. هرچند موهایشان سفید شده بود ولی در همان نگاه اول شناختمش.

 

در دوم ابتدایی، معلم­مان آقای رنجبریان بودند. فردی لاغر و بلند اندام که بسیار بداخلاق بودند و با دانش­آموزان اغلب به زبان تَرَکه حرف می­زدند. آن سال کار یکی دو تن از همکلاس­هایمان بریدن ترکه­ی به و نسترن و آلوچه و ون از باغات و باغچه­های پیرامون روستا برای آقا معلم بود. کلاس دوم را با هزار مصیبت تمام کردم، ولی سال­ها طول کشید تا علاقه و رغبت قبلی­ام نسبت به درس و مشق دوباره احیا شود.

 

معلم کلاس سوم و چهارمم آقای نجفی بودند. به احتمال زیاد ایشان نیز مرندی بودند. دو پسر داشتند که یکی دو سال از ما کوچک بودند. به همان اندازه که افشین پسر بزرگ­شان درسخوان و مودب بود، پسر کوچک­شان شلوغ و سربه هوا تشریف داشت. ایشان آدم شریفی بودند. خوب درس می­دادند و رابطه­شان با بچه­ها قابل قبول بود.

 

پنجم ابتدایی را در پای تخته­ی آقای عظیمی نشستم. ایشان معلم برادرم در کلاس­های شبانه هم بودند. اهل لیوارجان هادیشهر بودند. علیرغم اینکه جوان بودند، قیافه­شان بسیار مسن­تر نشان می­داد. وی یکی از بهترین معلمانم در دوره­ی ابتدایی بود.

 

 

دوره­ی راهنمایی را هم در روستای خودمان گذراندم. سال اول راهنمایی غیر از ناظم و مدیر، جمعاً چهار معلم داشتیم. آقای ابراهیم دهقانی که اهل روستای «دیب ایری» بودند، دینی، قرآن، عربی و پرورشی درس می­دادند. آقای نصیری زاده­ی یکی از روستاهای ورزقان، برایمان ادبیات تدریس می­کردند. علوم و ریاضی را آقای نوری تدریس می­کردند و حرفه و فن را آقای حافظی.

 

از میان آنها آقای دهقانی علاقه­ی خاصی به تدریس داشت. هرچند بعضاً دانش­آموزان را زیر مشت و لگد هم می­گرفت، ولی تقریبا همه دوستش داشتند. یکی از مشوقینم برای ادامه تحصیل ایشان بودند. وی در طول سه سال دوره­ی راهنمایی معلم­مان بود. خیلی دوست دارم ایشان را ببینم و جویای حالش شوم. سال­ها پیش در خیابان لاله تبریز دیدمش ولی نمی­دانم چطور شد که نزدیک نرفتم.

 

آقای نصیری هم تنها بلد بودند، دانش­آموزان را کتک بزنند. فکر کنم از این کار خوش­شان می­آمد. یکبار دانش­آموزان کلاس دوم راهنمایی را که در امتحان نمره­ی خوبی نیاورده بودند، مجبور کرد، دست­هایشان را زیر لایه­ای از برف بپوشانند. دو تن از دانش­آموزان فرار کرده و به والدین­شان شکایت بردند. اعتراض والدین کودکان و اظهار همدردی معلمان و روستاییان با دانش­آموزان باعث شد تا اندکی از سختگیری­های آقای نصیری کاسته شود.

 

در کلاس دوم راهنمایی علوم و حرفه­ و فن را آقای قنبری درس می­دادند. وی اهل سیه­رود و انسانی خوش اخلاق بودند و کم حرف. تنها چیزی که از ایشان به یاد دارم، موهای بسیار پرپشت و مشکی سرشان بود که از فرط سیاهی، می­درخشیدند. در آن زمان تدریس زبان انگلیسی از کلاس دوم راهنمایی شروع می­شد. آقای رمضان عبدی­نژاد که همولایتی آقای دهقانی بودند، در سال دوم و سوم راهنمایی برایمان زبان انگلیسی آموختند. وی در تدریس زبان انگلیسی تا حدودی موفق عمل کرد، بویژه اینکه بر مکالمه بیشر تاکید داشت تا گرامر. معلم ریاضی­مان نیز آقای صمید دستگیر از روستای صومدیل بودند. انسان بسیار مهربان و خوش اخلاقی که فکر کنم چهار یا پنج سالی در ارزیل اتراق کردند. وی تنها معلم دوران ابتدایی و راهنمایی­ام است که هنوز هم هر از گاهی می­بینمش.

 معلم ادبیات­مان نیز آقای گلستانی بودند. معلمی کوتاه قد و خوش­سیما که همیشه فارسی حرف می­زد، بطوری که بعضاً، فکر می­کردیم ترکی بلد نیست. آن زمان دانشجوی دانشگاه آزاد تبریز بودند و هر هفته یکی، دو روز به تبریز می­رفتند. وی که در کلاس سوم راهنمایی نیز معلم دروس ادبیات ما بود اهل روستای لله­لوی ورزقان بود و نسبتی هم با آقای شریفی معلم ریاضیات­مان داشت. شریفی اهل روستای صومدیل بود و گویا هنوز هم در مدارس بخش مرکزی ورزقان تدریس می­کند. در سال سوم راهنمایی، حرفه و فن را آقای حافظی تدریس می­کردند. ایشان یک سال قبل از آن نیز معلم حرفه و فن ما بودند.

 

گذشته از اینها آقایان وقاری(به احتمال زیاد مرندی بود و اسم کوچکش مجتبی)، رضالو (اهل روستای کراب و یا میاب مرند که سال­ها معاونت اداری و مالی فرمانداری اهر را عهده­دار بودند و چند سال پیش بازنشسته شدند)، جلیل­زاده (اهل ایوند صوفیان)، شکرالله شادی (اهل روستای زنوزاق مرند) و ایرج رویین (اهل امیرآباد ورزقان) مدیر مدارس ابتدایی شهید آقاسیدی و راهنمایی شهید شریفی­فرهمند روستای ارزیل در طول دوران تحصیلم در روستا بودند.  

 

در هر حال، معلمان چه خوش­اخلاق باشند و چه بداخلاق، همیشه در دل ما جای دارند و تا جان بر لب داریم غلام و بنده­شان هستیم. چرا که امیرمومنان علی (ع) بزرگ مربی جهان بشریت می­فرمایند: «هرکس حرفی به من بیاموزد، مرا عبد و بنده خود ساخته است».

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 20:7  توسط احمدحسن نژاد ارزیل  | 

«یومورو تپه»، میعادگاه ورزش­دوستان مرندی

احمد حسن­نژاد ارزیل ـ کار، تغذیه، بهداشت و ورزش چهار رکن اساسی تامین­کننده­ی سلامت جامعه­ی صنعتی امروز محسوب می­شوند. ارکانی که نه می­توان بر یکدیگر مقدّم­شان داشت و نه می­توان از همدیگر انفکاک­شان کرد. فراهم آوردن زمینه­ی لازم برای بهره­مندی عموم شهروندان از این چهار رکن، وظیفه­ایست که برعهده­ی دولت­ها نهاده شده است. در این بین، هرچند دولتمردان برای تامین سه مورد نخست بایستی هزینه­های کلانی صرف کنند، لیکن ورزش آن هم از نوع همگانی­اش نیاز به بودجه و هزینه­های آنچنانی ندارد.

پیاده­روی صبحگاهی به عنوان شاخه­ای از ورزش­های همگانی، نقش انکارناپذیری در تامین سلامت جسمی و روانی شهروندان دارد. خوشبختانه توجه نسبتاً قابل قبول سازمان­های متولی امور ورزش و سلامت جامعه به پیاده­روی صبحگاهی در سال­های اخیر، نتایج درخشانی در پی داشته است. به گونه­ای که امروزه شاهد نهادینه شدن ورزش­های همگانی پیاده­روی و کوه­پیمایی در بین شهروندان هستیم. خیل عظیم خانواده­های شرکت کننده در برنامه­های «پیاده­روی خانوادگی» که هر از گاهی در شهرهای مختلف کشور برگزار می­شود، نشان می­دهد در صورت برنامه­ریزی اصولی می­توان بدون صرف هزینه­های نجومی شهروندان را با ورزش آشتی داد. البته دستیابی به این مهم، نیازمند فراهم آوردن برخی مقدمات است. انتخاب تپه­ای نچندان مرتفع در حاشیه­ی شهر و ایجاد زیرساخت­های لازم همچون جاده­ی ارتباطی، آب شرب، سرویس­های بهداشتی و نیز نقاطی برای اتراق و استراحت کوه­پیمایان می­تواند برخی از این مقدمات ضروری باشد.

اگر اصفهانی­ها برای پیاده­روی و کوه­پیمایی صبحگاهی­شان کوه صفّه را دارند، اگر تبریزی­های هر صبح می­توانند به عینالی صعود کنند، مرندی­ها نیز «یومورو تپه» را دارند، تپه­ای کم ارتفاع و نسبتاً هموار که در جنوب شرقی شهر و دامنه­ی کوه میشو واقع شده است و از بالای آن می­توان نظاره­گر مرند و باغات پردرخت و سرسبزش بود.

در صبحگاه اولین جمعه­ی اردیبهشت به همراه خانواده راهی این تپه شدیم. یومورو تپه، حدود سه کیلومتر از شهر فاصله داشت. وقتی در دامنه­ی تپه از ماشین پیاده شدیم، افراد زیادی از دامنه­ی غربی تپه بالا می­رفتند. برخی نیز پس از یک صعود موفق در حال پایین آمدن از آن بودند. ما نیز با گذر از یک پل کوچک و دروازه­ی تپه، ضلع غربی آن را در پیش گرفته و خود را بالا کشیدیم. تپه مشرف به شهر مرند و روستاهای ملایوسف، دیزج علیا، ده­دیوان(دیده­بان) و کوللو (کندلج) بود. دانشگاه پیام­نور، بیمارستان در دست احداث مرند، شهرک میلاد و مجتمع­های در حال احداث مسکن­مهر هر کدام در چند صدمتری تپه خودنمایی می­کردند. بالای تپه بویژه قسمت جنوبی­اش را صخره­های کوچک و بزرگی پوشیده بودند. در قله­ی تپه، مزار سه شهید گمنام دفاع مقدس که به تازگی دفن شده­اند، به چشم می­خورد. هنوز سنگ قبری نداشتند و تنها حفاظ­­شان در برابر برف و باران، تکه نایلونی بود که بر روی قبرها کشیده بودند. فاتحه­ای خواندم و به نظاره­ی کوه میشو نشستم. دامنه­های میشو، هرچند به قول استاد شهریار «یاشیل دون» به تن کرده بود، لیکن ارتفاعاتش هنوز در «آغ کورک» پیچیده بود و سوز سرمای برف و کولاکش دشت مرند را در هم نوردیده بود.

در دامنه­های جنوب و جنوب­شرقی تپه، مزارع تازه شخم­شده­ی روستاییان، مرتب و کَردی­وار کنار هم گسترده شده بودند. مطمئناً در روزهای آینده وقتی سبز شوند، منظره­شان صد افزون خواهد شد.

پوشش گیاهی متنوع یومورو تپه که اغلب شان آشنا بودند، بیش از هر چیز دیگری جلب توجه می­کرد. کهلیک­اوتو، کیندیرقا، چرغتیل، توپال، ائرکک کاکیل، قیزیل گون، ساری یونجا، سی­قویروغو، آغ سوپورگه و ده­ها گیاه وحشی دیگر سطح ماسه­ای تپه را پوشانده بودند.

در بازگشت از تپه، شنیدم در راستای ترویج پیاده­روی و کوه­پیمایی، هر هفته طی یک قرعه­کشی به تنی چند از صعود کنندگان هدایایی نیز داده می­شود. اتفاقی میمون که امیدواریم تداوم داشته باشد، هرچند این هفته خبری از آن نبود.

در کل یومورو تپه، نمونه­ای ازهزاران تپه­ی زیبا و خوش­آب و هوای کشور است که همه روزه از کنارشان بی­توجه می­گذریم، بی­آنکه حتی زحمت توجه به زیبایی­های خدادادی­اش را به خود داده باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 6:47  توسط احمدحسن نژاد ارزیل  |