مازار

حیدر بابا مرد اوغوللار دوغ گینان /// نامردلرین بورونلارین اوغ گینان


از الواح مقبره نظامی گنجوی تا تکرار مکررات

در روزهاي اخير گويا كتيبه‌هاي فارسي مقبره‌ي نظامي گنجوي برچيده شده و جاي‌شان را به كتيبه‌هاي تركي و انگليسي داده‌اند. اين اقدام دولتمردان جمهوري آذربايجان، واکنش‌هاي تندي در بين نويسندگان و مسوولان كشورمان به دنبال داشته است. به طوري كه عده‌اي اين كار را به مثابه مخالفت دولتمردان آذربايجاني با زبان فارسي و فرهنگ ايراني تلقي كرده و آن را تقبيح كرده‌اند. دولتمردان جمهوري آذربايجان در برچيدن كتيبه‌هاي فارسي مقبره‌ي نظامي گنجوي هر هدفي را دنبال كرده باشند، قابل دفاع نيست و مي‌توان گفت دست به كاري نسنجيده زده‌اند. اما در اين ميان عده‌اي از فرصت پيش‌آمده نهايت استفاده را نموده و خزعبلاتي سر هم مي کنند كه آدمي نه تنها در نویسنده و محقق بودن‌شان بلکه در صاحب فكر و انديشه‌بودن‌شان نیز مردد مي‌شود.

در يكي از اين نمونه‌هاي بسيار، آقاي اسماعيل آذر نويسنده و محقق ايراني كه صاحب تاليفاتي چون «تاثیر حافظ بر ادبیات غرب» و «ادبیات ایران در ادبیات جهان» نيز مي‌باشد در گفتگو با خبرگزاري مهر* مواردي را طرح مي‌كند كه از زواياي مختلف قابل تامل است.
وي در واکنش به معدوم کردن الواح و کتیبه‌های فارسی مقبره نظامی گنجوی در جمهوری آذربایجان مي‌گويد: «روزگاری که باکو، بادکوبه نام داشت و جزیی از سرزمین ایران بود، نباید در تاریخ فراموش شود.» در اينكه جمهوري آذربايجان و شهر باكو زماني جزو خاك ايران بوده‌اند شكي نيست و فكر نكنم كسي از مردم ايران بويژه آذربايجان‌هاي ايران بتوانند آن را فراموش كنند. اما آيا صرف اينكه آذربايجان زماني جزو خاك ايران بوده مي‌تواند، حق مالكيتي براي ايران پديد آورد؟ اگر پاسخ مثبت است پس چرا در موارد مشابه چنين حقي براي خود قائل نيستيم؟ مگر  گرجستان و ارمنستان و بحرين و افغانستان و كشورهاي آسياي ميانه زماني در چارچوب و محدوده‌ي اراضي حكومت‌هاي مسلط بر ايران نبودند؟ پس چرا نسبت به اين كشورها چنين ديدگاهي نداريم. و  اگر پاسخ منفي است آيا فكر نمي‌كنيد طرح مسائلي چون «آذربايجان زماني جزو خاك ايران بوده است» دخالت در امور داخلي يك كشور مستقل تلقي مي‌شود؟ و نيز آيا فكر نمي‌كنيد طرح اين قبيل مسائل، دست طرف مقابل را جهت دخالت در امور داخلي كشورمان باز مي‌گذارد؟ 

وي در بخش دیگری از سخنانش مي‌گويد: «سال‌هاست که مردم ایران نگرانند مولوی مصادره نشود، نظامی مصادره نشود و شخصیتی مثل ابوعلی سینا به تاراج نرود. گاه و بی‌گاه سخن‌هایی می‌رود و خبرهایی می‌رسد دال بر کندن مولوی از ایران و محلق کردن او به فرهنگ ترکیه. بر اذهان جهانی چنین قلمداد کرده‌اند که نظامی، ایرانی نیست، آذربایجانی است. به همین دلیل الواحی که به خط فارسی در مقبره او و پیرامونش به چشم می‌خورد، جای‌شان را به الواح انگلیسی و ترکی داده‌اند». وی در ادامه مي‌افزايد: «هيچ كدام از اين كارها نمی‌توانند مانع این شوند که نظامی فرزند زبان پارسی باشد. نمی‌توانند او را از این زبان جدا کنند؛ درست مانند فرزندی که هزاران گواه بیاورند و بگویند مادرش فرد دیگری است و او فرزند آن مادر نیست. وضعیت نظامی هم همین‌گونه است و این ادعاها در حالی مطرح می‌شود که شناسنامه معرفتی و فرهنگی او گواهی بر زبان پارسی است.» آقاي آذر براي اثبات حرف خود دليل نيز مي‌آورند: «یک مثال از داخل کشور خودمان بزنم. صائب، مدتی در تبریز زیسته است، ولی زادگاهش اصفهانی است. او اصفهانی است و اکنون مقبره‌اش هم در اصفهان است. حالا اگر هزار دلیل هم بیاوریم تا بگوییم او متعلق به کجاست، شناسنامه‌اش مشخص است». در اينجا باز هم آقاي آذر يادشان مي‌رود براساس استنباط خودشان هركس در هركجا زاده شود، متعلق به آنجاست. لذا با حساب ايشان چون نظامي گنجوي زاده‌ي گنجه است و مدفون در اين شهر و گنجه نيز يكي از شهرهاي جمهوري آذربايجان است، نظامي گنجوي، آذربايجاني هست. امري واضح كه ايشان ريسمان را به آسمان مي‌بافند تا منكرش شوند. 

وي به اينها اكتفا نكرده و راهكار و پيشنهادي هم ارايه مي‌دهند: «اکنون کاری که ما می‌توانیم بکنیم این است که در مجلات مشهور دنیا این مطلب را ابراز کنیم که «آيا مولوی ترکی می‌دانسته؟» یا «آیا نظامی به ترکی سخنی گفته یا نوشته است؟» سراسر خمسه نظامی، یک بیت هم به زبان ترکی ندارد.»  اما باز فراموش مي‌كند كه زبان نوشتار چيزي غير از زبان مادريست. ما هزاران نويسنده و دانشمند داريم كه همه‌ي تاليفات‌شان را به زباني غير از زبان مادري‌شان نوشته‌اند. آيا مي‌توان زبان و هويت اين همه ترك، كرد، عرب و تركمن ايراني را كه عليرغم تكلم به زبان مادري‌شان، حتي نمي‌توانند يك جمله به اين زبان‌ها بنويسند را انكار كرد؟ و مگر غير اين است كه با اين حساب اغلب نويسندگان و دانشمندان ايراني سده‌هاي اول اسلام را بايستي عرب بدانيم چون همه تاليفات‌شان را به زبان عربي به رشته‌ي تحرير درآورده‌اند؟ و اگر صرف نوشتن به زبان فارسی، هویت و زبان فرد را تغییر دهد در این صورت بخش اعظم قومیت های غیرفارس ایرانی را بایستی فارس دانست چرا که به غیر از فارسی به زبان دیگری نمی توانند بنویسند و بخوانند. 

اين نويسنده و محقق بزرگوار پا را از اين هم جلوتر گذاشته مي‌گويد: «فراموش نکنیم که تا پیش از آتاتورک، زبان ترک‌های ترکیه فارسی بوده است. دلیلش هم این است که کمترین سودی که گروهی از سلجوقیان مهاجر به آسیا برای ترک‌ها داشتند، این بود که زبان آن‌ها را شیرین‌تر کنند و شهد پارسی را در کام‌شان بریزند.» حالا ما مانده‌ايم بالاخره سلجوقيان زبان آذري رايج در آذربايجان و اراضي شرق تركيه را از بين برده و  زبان تركي را در آن رواج دادند يا اينكه زبان آن‌ها را شیرین‌تر کرده و شهد پارسی را در کام‌شان ريخته‌اند؟!» مگر اسلاف و همفكران آقاي آذري ادعا نمي‌كنند كه زبان تركي مردم آذربايجان تحفه و ارمغان سلجوقيان ترك‌زبان است؟ پس چطور ممكن است سلجوقيان در جايي زبان تركي را رواج بدهند و در جايي ديگر زبان فارسي را؟ و ديگر اينكه مگر  در تاريخ نخوانده‌ايم كه عثماني‌ها ترك زبان بوده‌اند؟ مگر آنها در همه جاي دنيا با نام «تركان عثماني» شناخته نمي‌شوند؟

در پايان لازم است به يكي از بخش‌هاي بسيار جالب سخنان آقاي آذر اشاره كنيم كه مي‌گويد:«ترک‌های آذربایجان شوروی و ترکیه، زبان پارسی نمی‌دانند. اگرچه بیش از 50 درصد واژگانی که در زبان آن‌ها به کار می‌رود، فارسی است.» شكي در اينكه تركان آذربايجان شوروي و تركيه امروزه زبان فارسي بلد نيستند، وجود ندارد. اما در مورد درصد واژگان فارسي زبان ترک‌های آذربایجان شوروی و ترکیه نيز نيازي به اظهارنظر بنده نيست و هركس اندك آشنايي با اين زبان‌ها داشته باشد، خود مي‌تواند در صحت و سقم سخن آقاي آذري قضاوت و داوري نمايد.

*خبرگزاري مهر، 29 مهرماه 1392، کد خبر: 2159313 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۲ساعت 20:53  توسط احمدحسن نژاد ارزیل  | 

تبريز در سفرنامه‌ي كلاويخو

نگاهي به تبريز و منازل و شهرهاي پيرامون آن در اوايل قرن نهم هجري


احمد حسن نژاد ارزیل ـ سفرنامه‌ي كلاويخو(1) يكي از ارزشمندترين سفرنامه‌هاي به يادگار مانده از ايران دوران قبل از صفويه است. اين كتاب سندي دقيق و مشروح از اوضاع اجتماعي، اداري و سياسي دوران پرآشوب فرمانروايي تيمور به حساب مي‌آيد. سفرنامه‌ي كلاويخو حاصل سفر «روي گونزالس كلاويخو» رييس تشريفات و سفير هانري سوم پادشاه كاستيل و ليون يا همان اسپانيا در دربار تيمور است. 

در آخرين سال‌هاي قرن چهاردهم ميلادي، قسطنطنيه پايتخت بيزانس (روم شرقي) از سوي تركان به شدت تهديد مي‌شد. سلطان بايزيد در پشت دروازه‌ي قسطنطنيه اردو زده بود و هر روز بيشتر به شهر رخنه مي‌نمود. در حالي كه قسطنطنيه آخرين نفس‌هاي خود را مي‌كشيد، ظهور تيمور و پيشروي وي به سوي آسياي صغير و شكست بايزيد در نبرد آنقره از تيمور آن را نجات داد و سقوطش را نيم قرن ديگر به تاخير انداخت. در چنين شرايطي اميران و پيشوايان اروپايي از سقوط و نابودي روم شرقي سخت هراسناك شده بودند. آنها به هر دري مي‌زدند تا بلكه راه چاره‌اي براي ممانعت از سقوط بيزانس بيابند. ظهور تيمور در حقيقت همان روزنه‌ي اميدي بود كه جهان مسيحيت دنبالش مي‌گشت. بنابراين اروپاييان فرصت را غنيمت شمرده و درصدد استفاده از توان نظامي تيمور در مقابله با پيشروي تركان در قلب اروپا برآمدند. هرچند از مضمون نامه هانري سوم به تيمور اطلاعاتي در دست نيست اما مي‌توان حدس زد؛ هدف هانري سوم از اعزام هيئت به دربار تيمور كسب اخبار درست و مقرون به واقعيت از اوضاع امپراطوري تيمور و تحريك وي جهت حمله‌ي مجدد به امپراطوري تركان عثماني بود. 

در هر حال كلاويخور در روز بيست و يكم مي 1403ميلادي در رأس يك هيئت سه نفره با تعداد زيادي خدمه از مسير درياي مديترانه عازم سمرقند شد. آنها در مسير خود از شمال‌غربي ايران گذشته و با عبور از تبريز و سلطانيه و نيشابور و مشهد وارد آسياي ميانه شدند و بالاخره در هشتم سپتامبر 1404ميلادي به سمرقند رسيدند و نامه هانري سوم را به همراه هدايا و پيشكش‌ها تقديم تيمور نمودند.

هيئت پس از 84 روز اقامت، بدون آنكه پاسخي براي نامه‌شان دريافت كنند بيست و يكم نوامبر سمرقند را به ترك كردند. در اين هنگام تيمور سخت بيمار بود و پزشكان مرگ وي را پيش‌بيني مي‌كردند. كلاويخو و هيئت همراهش اين بار نيز از مسير خراسان وارد ايران شده و بعد از سمنان و قزوين و سلطانيه به تبريز رسيدند. اما مرگ تيمور و شعله‌ور شدن جنگ قدرت در خاندان حكومت، آنها را ماه‌ها در اين شهر متوقف ساخت. و سرانجام سپيده دم بيست و دوم اوت 1405 از تبريز به راه افتاده و بيست و چهارم مارس 1406ميلادي به قلعه‌ي حنارس رسيده و به حضور هانري سوم بار يافتند.

همچنانكه گفته شد كلاويخو و هيئت همراه وي در اين سفر سه ساله دو نوبت از تبريز ديدن كردند. نوبت اول در مسير رفت به سمرقند بود كه چهارشنبه 11ژوئن(2) 1404 وارد تبريز شده و نه روز توقف كردند و بار دوم در مسير برگشت به اسپانيا بود كه 31 فوريه وارد تبريز شده و در خانه‌ي يكي از ارمنيان ساكن مي‌شوند. اما اين بار به دليل جنگ‌هاي ناشي از مرگ تيمور و تصاحب قدرت در خاندان وي، اجباراً حدود شش ماه در اين شهر ماندگار مي‌شوند. 

كلاويخو در سفرنامه‌ي خود اطلاعات مبسوطي از تبريز اوايل قرن هشتم ارايه مي‌دهد كه اين اطلاعات از هر جهت براي محققين حايز اهميت‌اند. وي از وجود خيابان‌هاي پهن و ميادين وسيع در سراسر شهر تبريز خبر داده و مي‌نويسد: در پيرامون آنها ساختمان‌هاي بزرگ ديده مي‌شود و درِ آنها به ميدان‌ها باز مي‌شود. كاروانسراها نيز چنين است. در آنها دستگاه‌هاي مجزا و دكان‌ها و دفترها ساخته‌اند كه از آنها استفاده‌هاي گوناگون مي‌كنند.

وي با اشاره به رونق بازارهاي تبريز و فروش همه گونه كالا در آنها مي‌نويسد: در بازار پارچه‌هاي ابريشم و پنبه و تافته و ابريشم خام و جواهرات و همه گونه ظروف مي‌توان يافت. در واقع گروه كثيري بازرگان و مقادير بسياري كالا در اين شهر وجود دارد. 

كلاويخو جامه‌ي زنان تبريزي را به هنگام تردد در خيابان و بازار چنين توصيف مي‌كند: پارچه‌ي سفيدي كه سراپاي آنها را مي‌پوشاند و نقابي از موي اسب كه بر چهره مي‌افكنند تا هيچ كس آنها را نشناسد. وي همچنين از حضور چشمگير زنان در بازار تبريز خبر داده و مي‌گويد: در بعضي از كاروانسراها كه در آنها وسايل و لوازم آرايش و عطريات زنان فروخته مي‌شود، زنان به دكان‌ها و حجره‌هاي آنان مي‌آيند تا از آنها بخرند. زيرا اين زنان عطر و روغن بسيار بكار مي‌برند.

وجود ساختمان‌هاي زيبا و مساجد بسيار در تبريز از ديگر موارديست كه كلاويخو از آن سخن به ميان آورده است. مخصوصاً مساجدي كه با كاشي‌هاي آبي و طلايي آراسته شده‌اند و كاسه‌هايي بلورين براي چراغ‌ها در آنها گذاشته‌اند. 

وي در ميان ساختمان‌هاي تبريز به كاخي بسيار بزرگ و زيبا اشاره مي‌كند كه توسط سلطان اويس جلاير ساخته شده بود و در آن بيست هزار اتاق و دستگاه‌هاي مجزا و مستقل ديده مي‌شد. ساختمان مذكور در آن زمان به »دولتخانه« معروف بوده است. با اينكه قسمت اعظم كاخ دولتخانه به هنگام بازديد كلاويخو از تبريز هنوز استوار و پابرجا بوده است، ليكن گويا بسياري از ساختمان‌هاي زيباي تبريز به فرمان »ميرانشاه« پسر ارشد تيمور ويران شده بوده‌اند.

علاوه بر مساجد زيبا و نفيس و گرمابه‌هاي عالي و كم‌نظير تبريز كه كلاويخو بدان‌ها اشاره مي‌كند، وجود سقاخانه‌هاي عديده در خيابان‌ها و ميادين شهر از موارد ديگريست كه توجه وي را به خود جلب كرده‌اند. وي مي‌نويسد: در سقاخانه‌ها به هنگام تابستان يخ مي‌اندازند و نيز ليوان‌هاي مسي و برنجي در آنجا گذاشته‌اند تا با آن آب بياشامند.  

سكنه‌ي تبريز در آن دوره بسيار بوده است. چرا كه كلاويخو جمعيت آن را در حدود دويست هزار خانوار يا بيشتر مي‌داند. و در جايي ديگر از سفرنامه، هنگامي كه قزوين را توصيف مي‌كند، مي‌نويسد: در گذشته شمار خانه‌هاي قزوين از همه‌ي شهرهايي كه در آن حدود ديديم بجز تبريز و سمرقند بيشتر بود.

كلاويخو در سفرنامه‌اش از ديگر شهرها و دهات و اماكن پيرامون تبريز نيز نام مي‌‌برد. وي تسوج را شهري زيبا و پرجمعيت كه در كنار درياچه‌ي شور واقع شده و محيط آن در حدود يكصد ميل است، توصيف مي‌كند و از وجود سه جزيره‌ي مسكون در درياچه‌ي مذكور كه همان اروميه است خبر مي‌دهد. كوزه‌كنان را قريه‌اي كه سابقاً محل بزرگي بوده و فعلا بيشتر قسمت‌هاي آن ويران است، وصف كرده و مي‌نويسد: گويند باعث اين ويراني امپراطور تاتار طغتمش‌خان بود كه از امير تيمور شكست يافت و از قدرت افتاد و چنانكه بيايد ديگر توانايي چنين كارها را ندارد. كلاويخو نوشته كه در كوزه‌كنان بسياري از ارمنيان را ديده كه در آنجا مسكن داشتند. وي در مسير كوزه‌كنان به تبريز از دهي به نام «چاوسكاد» نام مي‌برد كه در دشت واقع شده و گرداگرد آن را بيشه‌ها و بوستان‌ها و درختان ميوه و درختان سايه‌دار با تپه‌هايي كه در آنها نهرها و جويبارهاي بسيار جاريست، گرفته است. در مسير تبريز به سلطانيه نيز از قلعه‌ي سعيدآباد و دهكده‌ي  اوجان و سيگان و تونگلار و نيز دژ ميانه و شهر زنجان نام مي‌برد.    

وي همچنين به دشتي به نام «ويان» اشاره مي‌كند كه در ده فرسخي غرب تبريز واقع شده و لشكرگاه عمرميرزا نوه تيمور است. و نيز از دژ و حصاري به نام «اسارك» در پنج فرسخي تبريز سخن مي‌راند كه عمرميرزا پس از دستگيري برادرش ابوبكر ميرزا و زنداني كردن وي در سلطانيه عازم آن شد تا در آنجا از سپاهيان خود سان ديده و با توديع سفيرات ترك و اسپانيا آنها را به سوي ميهن خويش روانه سازد. اما فرار ابوبكرميرزا از زندان، وي را بار ديگر به سلطانيه كشاند.


1. سفرنامه كلاويخو، ترجمه مسعود رجب‌نيا، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ دوم، 1366

2. در سفرنامه كلاويخو تاريخ ورود هيئت به تبريز در مسير رفت به سمرقند چهارشنبه 15ژوئن ذكر شده كه اشتباه است و بايستي چهارشنبه 11ژوئن باشد. چرا كه هيئت پس از 9روز توقف، به تاريخ جمعه 21ژوئن تبريز را ترك كرده است. 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲ساعت 19:13  توسط احمدحسن نژاد ارزیل  | 

 در واکنش به اقدامات شرم آور در دانشگاه آزاد ورزقان

عاملان این امر در واقع خائن به وطن هستند!

جعفر خضوعی

ما امروز به امانتی بزرگ به نام منطقه ارسباران و قره داغ صاحب هستیم


سلام

امیدوارم حالتان خوب باشد.

از این که دیر جویای حال شدم، پوزش می خواهم.


از شنیدن این خبر سخت ناراحت شدم. این کارها درست نقطه مقابل جهش آگاهی و خیزش مدنی برای عمران و آبادانی و رشد و توسعه منطقه قره داغ است.
اگر عاملان و آمران این کارها به مسئول خاصی در سطح شهرستان متصل باشند، گویای این است که خرده گروه محفلی برای قبضه کردن همه ی عرصه ها و صحنه ها دست به هر کاری می زنند و برای آن ها هدف وسیله را توجیه می کند.
حتی اگر شما مخالف سرسخت چنین مسئول و گروهی هم باشید، این از اصول اولیه مردم سالاری و منش دینی حکومت علوی به دور است که دست به حذف و تخریب بزنند.
متاسفانه در سال های اخیر این قبضه کردن ها و این مصادره امور در اغلب شهرهای ما رخ داده است.
خودی سازی های سطوح مدیریتی ضربه بزرگی به توسعه منطقه است و حتی موجب پسرفت آن می شود و عاملان این امر در واقع خائن به وطن هستند. اگر این رویه نهادینه شود، خسارت جبران ناپذیری به منطقه می زند. به نظرم می رسد که باید آگاه سازی شود. باید چنین اشخاصی زیر سوال قرار گیرند. اگر نماینده است باید به کمیسیون اصل نود شکایت شود. اگر مسئول دولتی است همین طور. همه چیز باید بر مدار قانون طی شود و هیچ کس نباید در برابر بی قانونی سکوت کند.نقش رسانه ها در این موضوع مهم تر است و باید در انعکاس واقعیت ها به طور جد وارد عمل شوند.

+ نوشته شده در  جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲ساعت 20:2  توسط احمدحسن نژاد ارزیل  |