مازار

حیدر بابا مرد اوغوللار دوغ گینان /// نامردلرین بورونلارین اوغ گینان

یاغیش یاغیر، یاز یاغیشی

ائیواز کدر (یئتیم ائیواز)

 

یاغ آی یاغیش!

یاغ­گینان سن. سنه احسن، سنه آلقیش.

یاغ آی یاغیش!

یاغ­گینان سن بو چؤللره، چمن­لره یاغ­گینان سن.

سوسوزلوقدان خزان اولان چیچک­لره یاغ­گینان سن.

یاغ­گینان سن آرزولارا، دیلک­لره یاغ­گینان سن.

محببتدن آلوولانان اوره­ک­لره یاغ­گینان سن.

 

یاغ­گینان سن، یاغا یاغا ایسلات­گینان پالتاریمی.

قایتار منه گنج­لیگیمده­کی اؤز عهدیمی، ایلقاریمی.

ائله یاغ کی، قوی ایسلانسین الیمده­کی قلم، واراق.

یادیندادیر نئجه یاغدین دوز اوتوز ایل بوندان قاباق؟

ائله گؤزه­ل یاغمیشدین­کی، ایسلانمیشدی اوزـ گؤزوموز،

اوتورموشدوق قالاآلتیندا، بیر پالیدین آلتیندا بیز.

 

سن یاغدیقجا دامجیلارین سپیلیردی اوزوموزه

ایکیمیزده ایسته­میردیک دوروب گئده­ک ائویمیزه.

قورخوردوق کی، دوروب گئتسک خلل گلر سئوگیمیزه.

 

سن ائله بیر شئعیرسن کی...، سن ائله بیر نغمه­سن کی...

آغزین یوخدور، دیلین یوخدور. نئجه دئییم بیله­سن کی؟

سن یاغاندا یاماجلارا دوزه­نلره جان وئریرسن

زمی­لرده سومبول­لرین دامارینا قان وئریرسن.

 

یاغ آی یاغیش. قوربان اولوم سحره­جن یاغ­گینان سن.

دایانمادان قالاآلتیندان شهره­جن یاغ­گینان سن.

یاغ­گینان کی، کوله­زیده شوران دوزلر چیچک آچسین.

بو اؤلکه­دن، بو دیاردان غوصصا کدر اوزاق قاچسین.

یاغا یاغا نولار کی، خبر آپار سئوگیلیمه.

آمان گوندو بو حالیمی، بو گونومو اونا دئمه.

دؤیه ـ دؤیه پنجره­سین دئگینن کی، گلیبدی یاز.

قالاآلتیندا شیرعلی­له بئش ـ بئش وورور یئتیم ائیواز.*


 * ائیواز بیر باشقا صوتی فایل­دا، بو میصراعی بئله اوخویور:

قالاآلتیندا حسرت ایله یول گؤزلویور یئتیم ائیواز

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ساعت 21:14  توسط احمدحسن نژاد ارزیل  | 

دیدار با امپراطور مدرسه ­سازی جهان در اتوبوس

احمد حسن­ نژاد ارزیل ـ تا روی صندلی نشستم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد پیرمردی با موهای سپید و کت و شلوار سرمه­ ای و صورت سه ­تیغ کرده بود. سینه­ اش جلو بود و سرش بلند. در این بین حلقوم بزرگش بیش از هر عضو دیگر بدنش خودنمایی می­ کرد. چشمانش زوم کرده بودند جلوی اتوبوس که جاده سنتو را در هم ­نوردیده و پیش می­ رفت. دو دستش را در حالی که کیسه­ پلاستیک نیمه ­پری را محکم گرفته بود، روی هم نهاده بود. لام تا کام حرف نمی­ زد. قیافه­ اش برایم آشنا بود. ولی به قدری متین و ساکت نشسته بود که از خود خجالت کشیدم، سکوتش را در هم شکنم. چند بار خواستم بپرسم؛ «آغا باغیشلارسیز! سیز مردانی­ آذر(۱) جناب­لاری اولورسوز؟» که نتوانستم. نمی­ دانم، شاید هم جرأت نکردم.

با خود کلنجار می­ رفتم که اتوبوس ایستاد. همان ایستگاهی بود که بایستی پیاده می­ شدم. تا بلند شده و جلوی در بیایم، ایشان پیاده شده و به سمت پیاده­ رو به راه افتاد. درب ورودی شهرداری از خیابان پشتی بود، برای همین از سمت چپ، ساختمان را دور زدم. جلوی درب ورودی توقف کردم تا شکی که در دلم رخنه کرده بود را برطرف کنم. حدسم درست بود. ایشان از قسمت جنوبی ساختمان شهرداری ظاهر شده و به سمت مرکز آموزش مهارت­ های استثنایی محمد مردانی ­آذر در حرکت بودند. با چشمانم بدرقه­ اش کردم تا وارد حیاط مرکز شود. دیگر هیچ شکی نداشتم.

راهم را در پیش گرفته و از پله­ های شهرداری بالا رفتم. بیست دقیقه­ا ی کارم طول کشید. از ساختمان شهرداری بیرون آمده و به سرعت خود را به محوطه­ ی مرکز آموزش استثنایی رساندم. همان ابتدا، نگهبان ورودی مرکز صدایم کرد. گفتم: اشتباه نکنم دقایقی پیش جناب مردانی­ آذر آمدند اینجا؟ لبخندی زد و پرسید: شما؟ گفتم خبرنگارم. توی اتوبوس دیدم­ شان. نشناختم. می­ خواهم ببینم و از ایشان تشکر کنم به خاطر خدماتی که برای شهر و کشورمان کشیده­ اند و پول­ هایی که هزینه کرده­ اند تا بچه­ ها بیاموزند و ببالند به دانش و اندوخته­ شان.

در حالی که با نگهبان صحبت می­ کردم متوجه شدم، دست خالی آمده­ ام و چیزی جز زبان خشک و خالی برای تقدیر از این همه بزرگواری و جوانمردی ندارم. داشتم از خجالت سرخ می ­شدم که نگهبان لبخندی دیگر کرد و با قیافه­ ای خشک و کاملاً بهت ­زده گفت: همین چند دقیقه­ ی پیش رفتند. 


۱. برادران مردانی­ آذر که در دنیا به «امپراطوران مدرسه­ سازی» شهرت دارند تاکنون ده­ ها مدرسه به نام «محمد و زهرا» (پدر و مادرشان) در شهرهای مختلف کشور و حتی قاره­ ی سیاه ساخته­ اند. برادر بزرگ ایشان مرحوم «غلامرضا مردانی­ آذر» در سال 1385 در دفتر شرکت­ شان در خیابان ایرانشهر تهران به قتل رسید و دو برادر دیگر یعنی کریم و علی امروز راه ایشان از همچنان ادامه می­ دهند. بنده روز 26 اسفند سال گذشته در اتوبوس مسیر قراملک، موفق به دیدار برادر دوم مردانی­ آذرها یعنی جناب کریم مردانی­ آذر شدم.

روح والدین و برادر بزرگوارشان قرین رحمت حق بوده و خودشان سال­ های سال مستدام و سلامت باشند. انشاا... .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۲ساعت 17:0  توسط احمدحسن نژاد ارزیل  |