چه خوش روزیست امروز!
و چه خوش روزی بود آنروزها!
یادی از دوران دبیرستان و همکلاسی ام آقای عیسی برقی
احمد حسننژاد ارزیل ـ امروز وقتی خبر انتصاب «عیسی برقی» به سمت سرپرستی دانشگاه آزاد واحد جلفا را خواندم بینهایت خوشحال شدم. به قدری که نه توان توصیفش را دارم و نه توان پنهان کردنش را. به عقیدهی بنده یکی از بهترین لحظات زندگی آدمی، زمانیست که شاهد موفقیت دوستان و آشنایانش باشد و امروز یکی از همان لحظات و روزهای زندگی من است.
به جرأت می توانم بگویم «برقی» یکی از بهترین دوستان دوره دبیرستانیام* است. اینک 15 سال از آن دوران میگذرد. دورهی دو سالهای که پهلوی هم مینشستیم و مسرور بودیم از اینکه درد همدیگر را میفهمیم، خلق و خوی هم را میشناسیم و زبان یکدیگر را خوب میدانیم. دنبال بهانهای بودیم تا بخندیم و بخندانیم. علاوه بر رفاقت و دوستی، با وی هم منطقهای هم بودیم. پدر مرحومشان را قبلاً دیده بودم، هرچند آن موقع نمیدانستم پدر دوست و همکلاسی بنده است. هنوز دورهی دبیرستان را تمام نکرده بودیم که پدر ایشان به رحمت خدا رفتند و مسئولیت خانه و خانواده بر گردن ایشان افتاد.
از وقتی به دانشگاه قبول شدم، دیگر «برقی» را ندیدم تا اینکه سالها بعد بطور اتفاقی در میدان ساعت تبریز وی را ملاقات کردم. با دوست و همدانشگاهیشان بودند. دوستش از اهالی روستای شجاع جلفا بود. ساعتی گشتیم و صحبت کردیم. آن موقع دورهی کارشناسی ارشد میخواند البته در تهران.
چند سال بعد این بار از طریق یک دوست از وی خبردار شدم، از طریق علیرضا نصیرزادهی عزیز. شنیدم در دانشگاه آزاد یا پیامنور(دقیقاً یادم نیست) خاروانا تدریس میکنند. خوشحال شدم. فوری با وی تماس گرفتم و از دور جویای حالش شدم.
و آخرین باری که وی را دیدم، دو سال پیش بود. آن روز با قطار از جلفا عازم مرند بودم. خانمم نیز همراهم بود. وقتی در خیابان ایستگاه مرند سوار تاکسی شدیم، نفر سومی هم کنارمان نشست. نفر سوم کسی نبود جز دوست دوران دبیرستانیِ من، عیسی برقی.
و امروز دو سال از آن روز میگذرد و من خبر انتصابش به سرپرستی دانشگاه آزاد واحد جلفا را در وبلاگهای محلی میخوانم.
چه خوش روزی بود آنروزها و چه خوش روزیست امروز!
* دوره متوسطه را در دبیرستان شهید حسن زاده مرند گذراندم و یا آقای برقی در سالهای سوم و چهارم همکلاسی بودم.