مازار

حیدر بابا مرد اوغوللار دوغ گینان /// نامردلرین بورونلارین اوغ گینان

نظری به روزگار و شعرهای عمران صلاحی

salahi

یزدان سلحشور/ دوران مدرن ایران، ویژگی‌های مهمی دارد از جمله اینکه معمولاً در مورد اینکه یک هنرمند یا نویسنده یا شاعر یا حتی طنزنویس، چه جایگاهی دارد اتفاق نظر وجود ندارد؛ البته وقتی چنین فردی از جهان می‌رود، همه سوگوارند و زبان جز به تسلیت نمی‌چرخد، با این همه نظر اصلی، در خفا یا مجالس دوستانه و گاه هم در گزارشی که نظری چند جمله‌ای از این یا آن اهل  تمیز در آن آمده، گفته می‌شود که متفاوت‌اند با آنچه در سخنرانی‌های سوگوارانه به گوش می‌رسد چیزی در این حد که گاه در سوگواری‌های اهل کوچه و بازار هم‌ می‌شنویم: «خدا بیامرزدش اما 10 سال قبل باعث شد من توی یه معامله شیرین ضرر کنم!» یا: «خدابیامرز دست بخیر داشت اما هوای مارو نداشت!» عمران صلاحی هم با‌وجود محبوبیت بسیارش در میان  جمع اهل  تمیز و البته در جامعه، در هنگام درگذشتش، از این پراکندگی اقوال، مصون نماند. برخی گفتند شاعری بزرگ بود؛ برخی گفتند که فکاهه‌گو بود، و طنزش در نثر بیشتر لطیفه بود تا طنز اما با تمام این حرف‌ها، همه دوستش داشتند.


 عمران صلاحی را بیشتر به دلیل طنزهایش در حوزه نثر و با صفحات «حالا حکایت ماست» می‌شناسیم یعنی جامعه و مخاطبان عام، هنگام بدرود با او در مهر ماه 85، چنین تصویری از وی در ذهن داشتند اما صلاحی همیشه با این تصویر شناخته نمی‌شد کما اینکه در دهه‌های 40 و 50، او هم با شعرهای فکاهه شناخته می‌شد، هم با شعرهای طنز به زبان کتابت یا شکسته، هم با شعرهای کاملاً جدی با جانمایه‌های طنز در زیرگفتار. در دهه 60 هم، شیوه شاعری او سبب شد تا دکتر رضا براهنی، شعر او را به عنوان یکی از نمونه‌های موفق و بومی‌شده پست‌مدرنیسم معرفی کند؛ معرفی نه به معنای شناساندن به عموم مردم، چون صلاحی شاعری شناخته شده بود، بلکه به معنای آنالیز شعرش که مشخص شود چه کرده با شگردها و جهان‌بینی‌اش.

صلاحی پس از مرگش، رسانه‌ای‌تر شد. البته اغلب این طور است؛ همچنان‌که وقتی یکی از خویشاوندان یا اهالی محل، فوت می‌کند، شما سعی می‌‌‌‌کنید اگر دلخوری هم دارید کنار بگذارید و بیشتر از او یاد کنید. به گمانم خود  خدابیامرزش هم فکر نمی‌کرد که عکسش در نمای درشت وارد یکی از برنامه‌های تلویزیونی شود اما این اتفاق با برنامه «قندپهلو» افتاد، گرچه این نمای درشت از عمران صلاحی باعث نشد که تلویزیون در برنامه‌ای ویژه به او و شعر و جایگاه‌ ویژه‌اش در شعر معاصر بپردازد اما از حسنات مرگ، یکی هم این است که «خدا بیامرزدش» را همه می‌گویند.

کمک کنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره

رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره

گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره

بلکه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره

 به ما که خسته‌ایم بگه خونه باهار کدوم وره؟...

زندگی صلاحی به روایت فرهنگنامه ویکی‌پدیا، در این چند جمله خلاصه می‌شود: «در دهم اسفند سال ۱۳۲۵ در امیریه تهران از پدری اردبیلی و مادری مهاجر که از باکو به سمنان و سپس تهران مهاجرت کرده بودند، متولد شد. صلاحی تحصیلات ابتدایی خود را در شهرهای قم، تهران و تبریز به پایان رساند. نخستین شعر خود را در مجله اطلاعات کودکان به سال ۱۳۴۰ چاپ کرد. پدر خود را در همین سال از دست داد. او نوشتن را از مجله توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال ۱۳۴۵ آغاز کرد. سپس به سراغ پژوهش در حوزه طنز رفت و در سال ۱۳۴۹ کتاب طنزآوران امروز ایران را با همکاری بیژن اسدی‌پور منتشر کرد که مجموعه‌ای از طنزهای معاصر بود. او شعر جدی هم می‌سرود و نخستین شعر او در قالب نیمایی در مجله «خوشه» به سردبیری احمد شاملو در سال ۱۳۴۷ منتشر شد.

صلاحی سپس در سال ۱۳۵۲ به استخدام رادیو درآمد و تا سال ۱۳۷۵ که بازنشسته شد به این همکاری ادامه داد. او همچنین سال‌ها همکار شورای عالی ویرایش سازمان صدا و سیما بود. عمده شهرت صلاحی در سال‌هایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابت «حالا حکایت ماست» می‌نوشت و از همان زمان وی بر اساس این نوشته‌ها «آقای حکایتی» لقب گرفت.» بگذارید ببینم به این خلاصه چه چیزهایی می‌شود اضافه کرد؛ اول اینکه عمران صلاحی شاعر شعری بود که در دهه پنجاه، جزو شعرهای ممنوعه بود یعنی به قول ساعد باقری، هر کسی را که با این شعر می‌گرفتند مشخص بود که مشکلی با حکومت شاهنشاهی دارد و باید می‌رفت زیر  هشت، جواب پس می‌داد. الان که این شعر را می‌خوانیم احتمالاً به طرز تلقی اهل  داغ و درَفش آن دوره بخندیم، احتمالاً صلاحی هم برای همین، اینجور شعر گفته بود تا ما در بازنگری تاریخ، چندان جدی نباشیم!

من بچه جوادیه‌ام

من بچه منیریه

مختاری

گمرک

فرقی نمی‌کند

این رودهای خسته به میدان راه‌آهن می‌ریزند

میدان راه‌آهن دریاچه‌ای بزرگ

با آن جزیره‌اش

و ساکن همیشگی آن جزیره‌اش

گفتم همیشگی؟!

آب از چهار رود

می‌ریزد

رود جوادیه

رود امیریه

سی متری

شوش

و بادبان گشوده بر این رودها

نکبت.

می‌رانم

با قایقی نشسته به گل

من بچه جوادیه‌ام

از روی پل می‌گذری

غم‌های سرزمین من آغاز می‌شود

ای خط راه‌آهن

ای مرز

با پرده‌های دود

چشم مرا بگیر

مگذار من ببینم چیزی را در بالا

مگذار من بخواهم

مگذار آرزو

در سینه‌ام دواند ریشه

مگذار

ای دود

یک روز اگر محله ما آمدی

همراه خود بیاور چترت را

اینجا هوا همیشه گرفته‌است

اینجا همیشه ابر است

اینجا همیشه باران است

باران اشک

باران غم

باران فقر

باران کوفت

باران زهرمار

اینجا هوا همیشه بارانی‌ست...

البته مشخص است که شاعر ریگی به کفش‌اش دارد که دارد شعر اجتماعی می‌گوید اما شعر، به معنایی که حالا ما از شعر سیاسی مراد می‌کنیم [یا حتی در دهه 50 و بعد از قضایای سیاهکل و تشکیل کمیته مشترک ضد  خرابکاری مراد می‌شد] سیاسی نیست؛ با این همه در همان هنگام، چون زیاد خوانده شدن یک شعر دلیل  «خطرناک بودن»اش محسوب می‌شد، مثل  چاقو که آلت قتاله بود، شعر  خطرناک هم «ببر بنگاله» بود و تشخیص داده بودند که مخصوصاً بچه‌دبیرستانی‌ها نباید با «ببر» این ور، آن ور بروند. صلاحی از همان دوران، چه بین  جبهه روشنفکری و چه بین روشنفکری دینی و حتی بین بچه‌های تکایا و حسینیه‌ها محبوبیت داشت و این شعر هم از آن شعرهایی شد که در گزارش وضعیت اجتماعی ایران آن روزگار به پهلوی دوم که پرویز ثابتی تهیه کرده بود، درج شد؛ گرچه شک دارم محمدرضا پهلوی حتی دو سه سطر اولش را خوانده باشد.

salahi 2

راستی تا یادم نرفته بگویم که یک سنت حسنه‌ای بود در آن موقع، که به شاعر شعر خطرناک، تذکر می‌دادند اما خواننده شعر خطرناک را می‌گرفتند! عجیب است اما خب، در مورد داستان کوتاه و رمان هم همین طور بود البته در مورد کتاب‌هایی که تحلیلی بودند این قدر رقت قلب به خرج نمی‌دادند؛ بگذریم! شعر «بچه جوادیه» وقتی محبوب شد، خیلی‌ها خواستند مثل آن بگویند که نتوانستند و این قصه تا اواسط دهه 60 هم طول کشید که شیوه روایی‌اش، خیلی مورد تقلید قرار گرفت که همان طوری که شما می‌دانید و بنده هم تا حدی اطلاع دارم، از این نسخه دوم‌ها، شعری وارد تاریخ ادبی ما نشد.

شعر صلاحی البته دو وجه دارد، اول وجه نیمایی است که «بچه جوادیه» نمونه شاخص  آن است که بعدها در دهه 60، بلوغ شعری یافت و باعث شد که خیلی از پست‌مدرن‌های شعر دهه70، آن شعرها را الگو قرار دهند، گرچه اغلب‌شان به زبان نیاوردند [که می‌دانیم اگر به بچه بگوییم: «شیشه عسل در فلان گنجه است، قاشق را از اینجا بردار و برو همان‌جا، توی کاسه بریز و بخور» آن قدر کیف‌اش را نمی‌کند که خودش برود سر گنجه، ته عسل را درآورد یواشکی!] وجه دوم شعر صلاحی، وجه قدمایی‌ست که یا طنز شیرین است یا طنز تلخ است یا تلخ و شیرین است یا گاهی هم شور است یعنی شورش را در می‌آورد از بس که از زیرگفتار می‌گریزد و به روگفتار پناه می‌آورد اما در همه حال، شعرها روان‌اند و با مخاطب عام، ارتباط برقرار می‌کنند و برای مخاطب خاص هم، دلپذیرند یعنی مثل بعضی شعرهای فکاهه متأخر نیستند که فقط یک بار مصرف باشند و بعد از یک بار خواندن، دیگر نشود سراغ‌شان رفت.

به زمین و زمان بدهکاریم

هم به این، هم به آن بدهکاریم

به رضا قهوه‌چی که ریزد چای

دو عدد استکان بدهکاریم...

شاخی از شاخ‌های دیو سفید

به یل سیستان بدهکاریم

مثل فرخ‌لقا که دارد خال

به امیر ارسلان بدهکاریم

نیست ما را ستاره‌ای، ای دوست

که به هفت آسمان بدهکاریم

مبلغی هم به بانک کارگران

شعبه طالقان بدهکاریم

این دوتا دیگ را و قالی را

به فلان و فلان بدهکاریم

دو عدد برگ خشک و خالی هم

ما به فصل خزان بدهکاریم

هم به تبریز و مشهد و اهواز

هم قم و اصفهان بدهکاریم

به مجلات هفتگی، چندین

مطلب و داستان بدهکاریم

قلّک بچه‌ها به یغما رفت

ما به این کودکان بدهکاریم

مبلغی هم کرایه‌خانه به این

موجر بدزبان بدهکاریم

پیروی کرده‌ایم از دولت

به تمام جهان بدهکاریم

وجه انتقاد اجتماعی شعر صلاحی، تا واپسین روزهای زندگی‌اش هم با او بود یعنی وجه جدانشدنی شعرش بود و همین وجه انتقادی بود که در نثر او هم، باعث برآشفته شدن  کسانی شد که به خاطر مطالب  او، دفتر  یک مجله را بومب! [این همان موقعی بود که عمران صلاحی در انتشارات سروش هم مشغول بود و به قول خودش، آخرش متوجه نشد چرا؟! این را از قیصر امین‌پور شنیدم که هر وقت صلاحی سرش خلوت می‌شد، یک سر می‌آمد پایین در ماهنامه سروش نوجوان و با امین‌پور اختلاط می‌کرد. ]

وقتی خبر  فوت  صلاحی آمد، همه شگفت‌زده شدند چون خیلی زود بود؛ با این همه ویژگی شخصیتی‌اش، که نمی‌خواست مزاحم کسی شود، این مرگ  زودهنگام را رقم زد. باز هم روایت ویکی‌پدیا: «عمران صلاحی ساعت ۴ عصر ۱۱مهر ماه سال ۱۳۸۵ با احساس درد در قفسه سینه راهی بیمارستان کسری شد و از آنجا به بیمارستان توس منتقل شد و در بخش سی‌سی‌یو بستری شد.

همان شب پزشکان از بهبود وضعیت وی قطع امید کردند و سحرگاه از دنیا رفت.» باید دو ساعتی زودتر به بیمارستان می‌رسید که شرطش این بود که زنگ بزند به دوستی، آشنایی که ببردش بیمارستان؛ زنگ نزده بود و درد را تحمل کرده بود چون نمی‌خواست مزاحم کسی بشود. اخلاقش بود و همین اخلاق  حسنه، او را از جهان برد و ادبیات ایران را عزادار کرد. این حجب و حیا را از اولش هم داشت از همان اول  اولش: «ماجرای طنزنویسی من اینجور شروع شد که منزل پدری من در جوادیه بود. یک خانواده بسیار فقیر. من معمولاً در پیاده‌روی‌های روزانه‌ام خیلی چیزها از داخل جوی آب و کنار دیوار پیدا می‌کردم. مخصوصاً همیشه دنبال روزنامه و مجله بودم و هر جا یک تکه روزنامه پیدا می‌کردم آن را برمی‌داشتم، تمیزش می‌کردم و می‌خواندمش. یک روز از داخل جوی چهار صفحه از یک روزنامه را پیدا کردم که اسمش «توفیق» بود. تا آن موقع نمی‌دانستم توفیق چیست. آن را بردم خانه و خاکش را پاک کردم و خواندم. خیلی خوشم آمد. تصادفاً نشانی توفیق در آن چهار صفحه وجود داشت. آن موقع من با یک دوچرخه قراضه به مدرسه می‌رفتم و بچه‌های جوادیه سنگ می‌انداختند و پره‌های دوچرخه‌ام را می‌شکستند و دنبالم می‌کردند. یک روز من از زبان بچه‌های جوادیه شعر گفتم و برای توفیق فرستادم با این مضمون:

من بچه جوادیه هستم آهای کاکا

ناراضی‌اند خلق ز دستم آهای کاکا

و به همراه یک کاریکاتور آن را برای توفیق فرستادم. مدت‌ها گذشت و یک روز از توفیق نامه‌ای به دستم رسید. در نامه کلی تشویق شده بودم و فهمیدم مطالبم در توفیق چاپ شده است و آنها انتظارداشتند من به دفتر مجله بروم. من هم یک روز با دوچرخه قراضه‌ام به دفتر توفیق در خیابان استانبول رفتم، با ترس و لرز و خجالت فراوان. آنها باور نمی‌کردند که این شعر سراپا شیطنت را من گفته باشم.

تصادفاً آن روز جلسه هیأت تحریریه بود و مرا به آنجا بردند. در جلسات تحریریه به سوژه فکر می‌کردند. یک خبر را جلو من گذاشتند و من هم به سوژه فکر کردم. خلاصه تصادفاً همه سوژه‌هایم تصویب شد و خیلی تشویق شدم.

 البته این را هم بگویم که توفیق بیشتر از کاریکاتور من خوشش آمده بود و من را به آتلیه فرستاد که آقای درم‌بخش و پاک‌شیر هم آنجا بودند ولی من خودم حس کردم آمادگی بیشتری برای شعر و مطلب دارم. از سال 45-44 رسماً در هیأت تحریریه توفیق که آن زمان کوچک‌ترین عضوش من بودم، مستقر شدم. از این زمان طنزنویسی من شروع شد.» به گمانم آخرین مصاحبه صلاحی را من انجام دادم و در «ایران» منتشر کردم. آنجا هم گفته بود که استعداد خاصی نداشته و همه چیز تصادفی بوده. خدا رحمتش کند که تصادفی، تصادفی شد شاعری که همه دوستش دارند.

منبع: شماره 6053 روزنامه ایران، صفحه8

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۴ساعت 13:9  توسط احمدحسن نژاد ارزیل  |