مازار

حیدر بابا مرد اوغوللار دوغ گینان /// نامردلرین بورونلارین اوغ گینان

دلنوشته های یک مادر در سوگ دو دانش آموز ورزقانی

*آمنه امامی اویلق

مادر صبح با نگاه­هاي نگران فرزندش را راهي كرد و چندين بار پشت سرش گفت؛ خدا به همراهت پسرم! هوا خيلي سرد است كاش مدرسه را تعطيل اعلام مي­كردند. دوباره ادامه داد؛ پسرم جوراب­هاي كلفت بپوش! حتي اگر كفش­هايت تنگ نباشد يك جفت ديگر هم بپوش. هوا خيلي سرد است، راه طولاني هم بايد بروي، پاهايت يخ مي­زند. برو پسرم!

برو خدا به همراهت! تو راه مواظب باش، هوا هنوز تاريك است. مواظب حيوانات وحشي هم باش! در اين فصل گرسنه هستند ممكن است به تو حمله كنند. برو عزيزم! برو جگر گوشه­ي مادر! برو عزيز دل مادر! من همه­ي اميدم به تو است.

پسرك از مادر جدا شد با همان نگاه­هاي مبهم و گرفته­ي مادر. نگاه­هايي كه شايد در دل وحشتي بر مي­انگيخت. شايد آخرين نگاه­هاي او به قامت پسرش بود. دوباره برگشت پيشاني بلند فرزندش را بوسيد و گفت؛ برو ديگر پسرم! مدرسه­ات دير مي­شود. نان و پنيرات يادت نرود، گرسنه شدي حتماً بخور.

او رفت. رفتني كه شايد ديگر برگشتي نداشت و شايد هيچ كس نمي­دانست كه امروز، سرما با چه وحشتي مي­خواهد عزيز دل آنها را به كام خود بكشد. هيچ كس در آن صبح نمي­دانست كه فلك با چه دلتنگي و عجله­اي رخت سپيد بر تن اين نوگل خواهد كشيد.

كوله­پشتي كهنه­اش يخ زده بود. بدنش خم شده بود. شايد از ترس سرما مي­خواسته زمين را در آغوش بگيرد. كسي چه مي­داند شايد اين همان بزرگمردي مي­شد كه زندگي خيلي­ها را تغيير مي­داد و خيلي­ها اميدشان به او بود.

چه آرزوهايي كه مادر براي او نداشت. مادر زجه مي­زد و چهره­ي برف گرفته­ي او را در آغوش مي­گرفت و باز به پيشاني­اش بوسه مي­زد و به آن مي­انديشيد كه به پاره تنش با اين بدن نحيف چرا برف رحم نكرده است؟!

چرا برف با همه­ي سپيدي و نرمي­اش به اين طفلك معصوم رحم نكرده است؟! چرا خنده­هاي كودكانه­اش را خشكانده است؟! چرا ديگر اجازه نداده خنده­هاي معصوم­اش به بار بنشيند؟! مادر براي او آرزوي عروسي داشت، آرزوي عصاي دست شدنش. خيلي آرزوها داشت.

ديگر مادر اشكش هم خشكيده بود. ديگر نفس­اش هم بريده بود، چرا كه نفس­اش زير خروارها خاك نه، برف آرميده بود. آنزمان كه اشك­هاي درد و يخ­زدگي در چشم­هايش خشك شده بود، ظرف از دست مادر در خانه افتاد و شكست و يك آن مادر دلش لرزيد. چي شده؟ چرا پسرم دير كرده؟ چرا اين برف تمامي ندارد؟

و آنزمان طفلك معصوم او با سپيدي بي­امان برف دست و پنجه نرم مي­كرد و در آن سكوت سرد و وحشتناك با آن بارش سنگين برف، با آن سوز بي­رحم، با صداي بلند گريه مي­كرد و مادرش را مي­خواست. كجايي مادر؟ پسرت دارد يخ مي­زند! كجايي پدر؟ كجايي تا ببيني من هيچ پناهي ندارم، جز دستان پينه بسته و زجركشيده­ي تو، دستاني كه شب­ها موهاي سرم را نوازش مي­كرد و دستان يخ­زده­ام را مي­فشرد؟ كجايي پدر كه شب­ها مرا در كنار خود مي­خواباندي و از گذشته­هاي دور و مردانگي­ها مي­گفتي؟ كجايي پدر تا دستان يخ­زده­ام را در ميان دستان گرم و مهربان خودت بگيري و از ميان برف بيرونم بكشي؟

پدر تو كه مي­گفتي جز تو اميدي ندارم! پس كجايي تا ببيني اميدت در حال مردن است؟ پدر تو كه تاب حتي گريه­ي مرا هم نداشتي پس حالا كه دارم مي­ميرم كجايي؟ چرا صدايم را نمي­شنوي؟

و ديگر طفلك معصوم داشت مي­مرد و آنجا هيچ­كس جز برف بي­رحم شاهد تقلاي او براي برگشتن به زندگي نبود. آسمان هم براي حال او مي­گريست و چه گريه­ي تلخي. اين دنياي تاريك و كوچك و بي­رحم جايي براي معصوميت او نداشت و خداوند او را با فرشتگان مهربان­اش به سوي آسمان بلند كرد چرا كه جز او ديگر كسي شاهد زجرش نبود. كسي به فرياد پاكي او نرسيد و او رفت... و چه غريبانه و تنها رفت! چه معصومانه و پاك رفت بي­آنكه كسي خبر دار شود. در يك روز برفي، در سكوتي محض، در دل يك طبيعت سپيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۸ساعت 18:40  توسط احمدحسن نژاد ارزیل  |